تبليغاتX
یا علی مدد
زندگی ناله مجنون سر کوی لیلی است

تحلیل آنچه گذشت

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 17:7  توسط محمد علی   | 

دوست گمنام

روش تغییر کرده است

سلام

چندی پیش مطلبی را منتشر  و در آن مخالفان جناب آقای احمدی نژاد را به سکوت دعوت کردم. پس از انتشار مطلب دوستان پیامهای زیادی ارسال کردند. حامیان احمدی نژاد از این مطلب ابراز خرسندی کردند و حامیان سید موسوی هم یا ابراز شگفتی و یا ابراز تاسف کردند. البته دوستان هر دو گروه هم که این چند وقت پیامک می زدند و با شوخی متداول مدحشان را تبدیل به ذم و ذمشان را تبدیل به مدح می کردم این مطلب را شوخی پنداشتند. در میان همه بازتابها پیام خواننده ای باعث تاسفم شد. قسمتی از آن را بخوانید:

«...اما اون موقع الان اين جوري مي گي!چيه نكنه جازدي و ترسيدي يا شايدم تهديدت كردند !... كه نبايد سر هيچ و پوچ زودي ميدون خالي كنن .پس مرد باش و سر حرف و انتخابت بايست سعي هم نكن اينفدر role بازي كني مردم از اين حرفها خسته اند .در ضمن حالا چرا نخود آش باشي!آخه به قيافت نمياد بهت مي خوره عدس باشي پهلوون (دست حق نگهدارت ،يا علي مدد)»

اشتباه نکنید. از اظهار نظر ناراحت نیستم. ناراحتی من از بی نام و نشان بودن مطلب است.

 دوست محترم

 خرمی نه مسوولیتی دارد که بتواند کسی را بیکار کند و نه قدرتی که زنجیر بردست کسی بزند و نه اصلا با چنین گرایشی موافق است.سالهاست که از آزادی بیان و اندیشه دم می زنم و معتقدم جامعه بدون این دو اصل یک جامعه مرده است. معتقدم مردم  در جامعه بدون آزادی دوزیست می شوند. در بیرون یک گونه ابراز عقیده می کنند و چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند. پس خواهش می کنم از این پس با نام و نشان سخن بگو.

دوستان عزیز و دوست محترم

درست فهمیدید. این روزها بسیاری از افراد به خاطر عقیده هاشان تهدید می شوند. اما من تهدید نشدم. جاهم نزدم. شوخی هم نکردم و به قول این دوست گمنام role هم بازی نمی کنم و همانند مردم از role بازی ها خسته ام. سر حرف و عقیده ام هم ایستاده ام چو کوه.

در هر دو جریان سیاسی  دوستان زیادی دارم و این به خاطر چند سال خبرنگار بودن است. همه خرمی و خانواده اش را می شناسند. هر چند فضای سیاسی کشور را بسیار خطرناک ارزیابی بی کنم ام امروز به این نتیجه رسیده ام که وارد شدن در منازعات سیاسی نه تنها وظیفه شرعی من نیست بلکه بر خلاف وظیفه شرعی من است. اگر یک نگاه از بالا به دنیا و جامعه بیندازید حتما با من همراه می شوید. این نتیجه ای است که علی بن ابی طالب قرن ها پیش به آن رسید. خدمتی که در زمان سکوت آن حضرت به اسلام شد از خدمات زمان خلافتش هیچ کم نداشت. خدمات ارزنده آیت الله العظمی بهجت به اسلام بر هیچ کس پوشیده نیست در حالی که آن بزرگوار تا آنجا که من اطلاع دارم خود را وارد این بازی ها نکرد. و بسیاری از بزرگان دیگر. لذا به این نتیجه رسیدم که به جای قیل و قالهای بی اثر به بحث های علمی و اجتماعی بپردازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/21ساعت 14:14  توسط محمد علی   | 

توله و آزادی

چوپان توله را در حصار تاريك حبس كرده بود. روزي دو بار برايش آب و غذا مي‌برد. پسرك كه دلش براي توله مي‌سوخت،  اصرار داشت كه توله آزاد شود. چوپان مانع مي‌شد. پسرك مخفيانه در حصار را گشود. او مي‌خواست به توله بگويد: چوپاني كه به تو آب و غذا داده تو را زندان كرده تو اگر آزاد باشی می توانی... اما توله پسرك را دريد. توله فقط به چوپان وفادار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 13:35  توسط محمد علی   | 

دوستان سکوت کنیم؛ لطفا

احمدي نژاد بهترين گزينه است؟ 

چندین سال است که نخود آش هر بازی سیاسی هستم. همیشه گمان می کردم فعالیتهای سیاسی وظیفه شرعی من است اما پس از ۱۸ سال حضور فعال در عرصه، امروز از نظرم عدول کرده ام. سبب این عدول اتفاقاتی بود که در این دوره  آنها را از نزدیک لمس کردم. بايد سكوت كرد اين بهترين راه است. پس لطفا هيس.

امروز به اين نتيجه رسيده ام كه بهترين گزينه براي اين چهار سال احمدي نژاد است.او بايد باشد. به نفع همه است حتي اصلاح طلبان و سبزپوشيده هاي خيابانها.نمي گويم سبزها را دربياوريد. دستبندهاي سبزتان را در آلبوم بگذاريد و زير آن تاريخ بزنيد تا فرزندانتان آن را ورق بزنند و از انديشه شما آگاه شوند اين تنها راه مصرف بهينه از سبزهاست.

 پس آقاي ميرحسين، آقاي كروبي، آقاي رضايي، آقاي خاتمي، آقاي هاشمي، آقاي هادي خامنه اي، خانواده هاي شهيدان همت، باكري و جهان آرا، آقاي بهشتي و مطهري، بزرگان روحاني و...لطفا شما هم هيس.

بگذاريد احمدي نژاد رييس بماند او بهترين گزينه است. اين آخرين حرف سياسي من بود. از اين به بعد ديگر چيزي نمي گويم و مي خواهم به كارهاي علمي و زندگي شخصيم برسم. مطلب سياسي نمي‌نويسم و اگر دلم براي قلم بهانه بگيرد از پيرزن شبهاي قبرستان قم مي‌نويسم . از سيگار فروش مدخل شهر كاشان از سيراب فروش دروازه دولت از فالگير چهار راه. اين بهترين كار است پس محمدعلي خرمي لطفا هيس.

مي پرسيد چرا؟

من قول داده ام كه سياسي ننويسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 13:5  توسط محمد علی   | 

 دفتر خاطرات من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 18:22  توسط محمد علی   | 

 

نامه سرگشاده کسبه جاده ترانزیت کاشان-قم به حاجی

مشاغلمان در حال نابودی است

کسبه مشکات در جاده ترانزیت عکس یادگاری گرفتند

جلوگیری از تردد کامیون‌ها و تریلرها در مسیر جاده قدیم کاشان-قم اعتراض کسبه و رانندگان را برانگیخت.

جمعی از کسبه مشکات،کاشان، راوند وکامیون داران در نامه‌ای سرگشاده خطاب به فرماندار ویژه شهرستان کاشان خواستار رسیدگی به این مشکل شدند.

در قسمتی از این نامه آمده است:« این تصمیم مدیران ذی‌ربط تمام فرصت‌های شغلی این مسیر را به نابودی کشانده است».

جناب آقای حاجی جلوگیری از تردد کامیون‌ها برای کم کردن بار ترافیکی شهر و کاهش تصادفات راه حل نیست بلکه پاک کردن صورت مسئله است. نادیده گرفتن کارگران و بی توجهی به نظر رانندگان با هیچ معیار عدالت خواهانه و مهرورزانه‌ای سنخیت ندارد. کسبه مشکات،کاشان و راوند در قسمتی از نامه به عدم رسیدگی مسؤولان ذی‌ربط به مراجعات آنان اشاره کرده اند وخطاب به معاون استاندار نوشته‌اند: «از حضرتعالی خواهشمندیم به رسم مسلمانی به درددل این قشر آسیب پذیر برسید».

ارسال این نامه به دفتر روزنامه دلیلی برای تهیه گزارش‌ ما از مسؤولان و کسبه مسیر جاده کاشان-قم شد.

حدود پنج ماه است که از ورود کامیون‌ها و تریلی‌ها از طرف دارالسلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 9:42  توسط محمد علی   | 

تصویب منطقه ویژه اقتصادی مشکات

منطقه ویژه اقتصادی مشکات به تصویب مجلس و شورای نگهبان رسید.

این منطقه اقتصادی با نام کاشان ودر قسمت شمالی شهر مشکات احداث می‌شود.

محمد گذرنوئی شهردار شهر مشکات با اعلام این خبر افزود: اين منطقه بالغ بر1200 هکتار مساحت دارد و با گرایش صنعت نساجی و فرش تأسیس می‌شود.

 گذرنوئی نزدیک بودن اين منطقه را به استان‌های تهران، قم و اصفهان و ارتباط با مبادی ورودی و خروجی کشور از طریق راه آهن و جاده ترانزیت شمال، جنوب  و نیروهای آماده به کار، جوان، خلاق و ماهر مشکات را از مزیت‌های این منطقه دانست و گفت: پیش بینی می‌شود این منطقه حجم مناسبی از سرمایه گذاری و گردش مالی را به سوی خود جذب کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 0:19  توسط محمد علی   | 

سلام، منم یک معتاد

پرده زرد رنگی که بالای جایگاه ایستادن مداح حسینیه مشکات نصب شده اولین چیزی است که در هنگام ورود توجه هر بیننده ای را جلب می‌کند. روی پرده نوشته شده است:

« خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم، شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم. آمین »

جلسه شروع شده است. جوانی که روی کارت نصب شده بر سینه‌اش نوشته شده «خوش‌آمدگو» ما را برای نشستن راهنمایی می‌کند.

حاضران روی صندلی‌های یک‌دست سفید‌ رنگ نشسته‌اند و جوان کت و شلواری که پشت میز، زیر پرده زرد رنگ نشسته صدا می‌زند: «برادر اکبر برای بیان تجربه‌‌هایش بیاید».

حاضران دست می‌زنند و از میان جمعیت مردی با موهای جوگندمی برمی‌خیزد و کنار مجری می‌نشیند.

«سلام، منم اکبر، یک معتاد»

گروهی از حاضران جواب می‌دهند: سلام اکبر

اکبر ادامه می‌دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 15:37  توسط محمد علی   | 

ایست

غروب بود و مینی بوس در حرکت که تابلو ایست پلیس آن را نگه داشت.

برای چند ثانیه نفس ها در سینه حبس شد و همه به هم نگاه می کردند که سرباز، در ماشین را باز کرد و صدا زد: افغانی هم دارید؟

همه نگاهها به سمت پیرمردی که کنار من نشسته بود نشانه رفت.

پیرمرد سرش را پایین انداخت.

سرباز دستگیره در ماشین را محکم گرفت و روی رکاب ایستاد. مینی بوس را یک دید کلی زد. دست پیرمرد را گرفت و گفت: بیا پایین

پیرمرد با یک دست فقط توانست کلنگش را بردارد. نگاهش به پاکت هندوانه هایش بود که در مینی بوس بسته شد.

جوان پشت سری خم شد، هندوانه ها را برداشت و گفت: افغانی پدر سوخته

هوا تاریک شده بود که مینی بوس حرکت کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 21:34  توسط محمد علی   | 

شما هم موافقید؟

گپی با خوانندگان

یکی از خوانندگان محترم برایم پیغام گذاشته اند که «يه كم از خودت برامون بگو ؟» اما هیچ آدرسی به جا نگذاشته اند. آیا شما هم موافقید که به جای مطالب اجتماعی از خودم بنویسم؟

اگر موافقید بگویید از کجا بنویسم؟ دیروز امروز یا فردا؟ بیوگرافی یا دفترچه خاطرات؟

اما خدمت خواننده محترم عرض کنم که این روزها اصلا وضعیت خوبی ندارم. چرایش بماند برای بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 23:24  توسط محمد علی   | 

بررسی سن ازدواج در مشکات

در چه سنی ازدواج کنیم؟

میای مامان بازی کنیم؟

   سن ازدواج سوالی است که  پیش روی بیشتر جوانان وخانواده هایشان قرار دارد . شاید این موضوع برای دختران مهمتر باشد ولی پسران چون  قرار است که انتخاب کنند در این زمینه دغدغه خاطر کمتری دارند .

اما در چه سنی باید ازدواج کرد ؟

گروهی از شهروندان مشکاتی معتقدند«پسر رو باید زود زن داد تا سربه راه کنه و بره دنبال خونه زندگیش» .

گروهی دیگراز همشهری ها می گویند«پسر باید وقتی ازدواج کنه که بتونه گلیمشو از آب بیرون بکشه و کار درست حسابی داشته باشه و خونه آجرنما شده »

تحقیقات نشان می دهد هر چه زمان پیش می رود طرفداران گروه دوم بیشتر شده وهمین موضوع باعث بالا رفتن سن ازدواج در میان پسران شده است . در شهر مشکات هرساله 52مورد ازدواج صورت می گیرد که پس از بررسی ازدواج های صورت گرفته در چند سال اخیر مشخص شد که آمار ازدواج به خصوص در دو سال اخیر بیشتر شده وپسران نیز به دلیل افزایش سطح توقعات نابجا ترجیح می دهند در سنین بالاتر ازدواج کنند. البته ناگفته نماند که تعدادی از پسران به خاطر اینکه مانعی برای ادامه تحصیل می دانند، بعد از فارغ التحصیلی به فکر ازدواج می افتند.

اما در مورد ازدواج دختران هم دو عقیده وجود دارد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 12:28  توسط محمد علی   | 

همه به دنبال ببر آسیا

گفتگو با پدر و مادر و خواهربزرگتر جواد کاظمیان

قسمتهایی از گفتگو:جواد و فاطمه نسا فرزند خواهرش

*تمام امور مالی جواد در اختیار من است. او حتی پول تو جیبی خود را از من می‌گیرد!

*جواد از کودکی به رنگ قرمز علاقه زیادی داشت و به همین جهت از هواداران پرو پا قرص تیم پرسپولیس بود و آرزو داشت روزی به عضویت این تیم درآید و سرانجام به آرزویش رسید. با اینکه اکنون در تهران زندگی می‌کنیم، اما جواد به محض اینکه فرصت پیدا کند به مشکان می‌آید و از دیدار با اقوام و بستگان و بخصوص جوانان دوران تحصیل خود لذت می‌برد

*جواد، آش رشته را بیش از هر غذایی دوست دارد.

*خواهر جواد می‌گوید:« اسم امیر حسین را جواد برای پسرم انتخاب کرد. دوست داشتن منحصر به فرزند من نیست، او تمام بچه‌های اقوام و بستگان و حتی هم ولایتی‌های خود را دوست دارد.»

 *او به من گفته است که اگر اولین فرزندش پسر باشد، نام«‌امیر مهدی» را برایش انتخاب خواهد کرد،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 17:36  توسط محمد علی   | 

دو دوست٬ همکار٬ کبوترباز٬ درختکار

حتما این ضرب‌المثل قدیمی را شنیده‌اید که «همکار نمی‌تواند همکار را ببیند». این ضرب‌المثل در مورد هرکس راست باشد در مورد حسین و تقی دروغ است. اگر چند دقیقه در حاشیه اتوبان بنشینی و تماشایشان کنی حتما با ما هم‌نظر می‌شوی.

حسین فریدونی و تقی فریدونی دو دوست قدیمی‌اند که حدود یک سال است با هم همکار هم شده‌اند. آنان مسؤولیت آبیاری و محافظت از کمربند سبز مشکات ـ بزرگترین طرح فضای سبز منطقه‌ـ را برعهده دارند، طرحی که حسین فریدونی درباره آن می‌گوید: «خداییش برا شهرمون خوبَ». حسین 35 سال دارد و متأهل است و صاحب دو فرزند و تقی که 30سال دارد همچنان مجرد است و قصد ازدواج هم ندارد، اما هر دوشان عاشق «کفتر» هستند.

وقتی به آنان پیشنهاد مصاحبه دادیم تقی شروع به خندیدن کرد، خنده‌ای که در طول مصاحبه ادامه داشت و زمانی که با صدای نازک او همراه می‌شد ما را هم به خنده وا می‌داشت و حسین گفت: «چی‌چی بگیم؟»

 قرار شد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 14:26  توسط محمد علی   | 

تور گردشگری سهراب

 به دنیا     به ناکجا آباد


  قایقی باید ساخت

امسال نوروز به خاطر برخی مسائل مجبوریم در خانه بمانیم و سفری در پیش نیست. دلم گرفته بود و حوس سفر ز غبار بیابان داشت که به قفسه کتابهای دانشگاه سری زدم. از لابه لای کتابها دیوان حافظ و هشت کتاب سهراب را برداشتم. هشت کتاب را که باز کردم سهراب مرا با خود به سفر برد سفری که هیچ توری توانایی آن را ندارد. سفر به دور دنیا و سفر به زمین بی نقاب. با اینکه بارها این اشعار را خوانده بودم اما هیچ وقت این قدر لذت نبرده بودم. شما هم اگر امسال خانه نشینید با سهراب به میهمانی دنیا بروید و اگر می خواهید با قایق او ناکجا آباد را مزه کنید

...چیزهایی دیدم در روی زمین/کودکی دیدم ماه را بو می کرد/قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد/نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت/من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید/ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود/من گدایی دیدم دربه در می رفت آواز چکاوک می خواست/و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز/بره ای را دیدم بادبادک می خورد/من الاغی دیدم یونجه را می فهمید/در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر/شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت: شما/من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور/کاغذی دیدم از جنس بهار/موزه ای دیدم دور از سبزه/مسجدی دور از آب/ سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال/قاطری دیدم بارش سبد خالی"پند و امثال"/عارفی دیدم بارش"تننا ها یا هو"/من قطاری دیدم روشنایی می برد/من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت/من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت/...(سفر خوشی داشته باشید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 8:47  توسط محمد علی   | 

دانش آموز و نماز جماعت

دانش آموز وقتی که فهمید امام جماعت نمی آید  با خوشحالی از مسجد بیرون دوید.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 19:17  توسط محمد علی   | 

خطر نابودی قلعه تاریخی خوابق را تهدید می‌کند

قلعه خوابق مشکات در صورت ادامه بی‌توجهی مسؤولان، در آینده نزدیک به طور کامل نابود می‌شود.

شهر تاریخی مشکات دارای قلعه‌های زیادی بود که تمام آنان به دلیل عدم توجه مدیران ذی ربط از بین رفته و تنها تل خاکی از آنها باقی مانده است.

قلعة تاریخی خوابق که تنها قلعة پا برجای مشکات است نیز در صورت عدم مرمت به سرنوشت دیگر قلعه‌ها دچار می‌شود.

به گفته ساکنان مشکات این قلعه دارای 6  برج بود که دو برج آن به علت قرار داشتن در مسیر جاده ترانزیت تخریب شده و چهار برج باقی مانده نیز درآستانة فروریزی قرار دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 8:44  توسط محمد علی   | 

گرگان رمال در لباس دعانویس

سفر به شیطانستان

دل تو دلم نبود. کوچه پس کوچه‌های قدیمی و کاه‌گلی را یکی یکی‌گذراندیم تا به آدرس نوشته شده روی کاغذ نزدیک شدیم. به ماشین‌های پارک شده کنار منزل نگاه می‌کردیم که چند زن از در قدیمی و خاکستری در حالی که با هم حرف می زدند، بیرون آمدند و سوار یکی از ماشین‌ها شدند و رفتند. با ترسی توأم با هیجان وارد دالان تاریکی شدیم. انتهای دالان در منزلی بود و سمت چپ آن یک در کوچک دیگر که اتاق رمال بود. وارد اتاق شدیم اتاقی نسبتا تاریک که توسط یک تیغه آجری دو قسمت شده بود (اتاق انتظار و اتاق رمال). سرتاسر اتاق را کاغذهای کوچک که با خودکار آبی روی آن مطالبی بد شکل درهم و برهم نوشته شده بود، پوشانده و تعدادی زن که به محض ورود ما به اتاق روی خود را پوشاندند. روی زمین نشستیم. صدای نخراشیده پیرمردی از اتاق کناری به گوش می‌رسید که می‌گفت: بعدی...

دو زن که می‌خواستند از پیرمرد رمال«دعا» بگیرند وارد اتاق شدند. پشت در اتاق نشستیم و کنجکاوانه به صدای ضعیفی که از روزنه تیغه آجری شنیده می‌شد گوش می‌دادیم.

پیرمرد: بنشینید

زن: سید تو رو به خدا کمکمون کن

پیرمرد: چی شده. شما قبلا هم اینجا آمده بودید یا نه؟

زن: آره، ولی مشکل حل نشده. هنوز شوهرش بهش می‌زنه. تو رو به جون جدت یه کاری بکن.

پیرمرد : اشکال نداره، دکتر هم که می‌رید گاهی وقتا نسخش نمی‌گیره. واقعاً چه مردایی پیدا می‌شن. خدا شاهد من چقدر به زنم می‌رسیدم. الانم 4 ساله که مرده، خیلی‌ها میخوان زن من بشن من قبول نکردم. چون اخلاق منو با زنم دیدن عاشقم شدن. (بعد از چند لحظه سکوت) اینو بگیر بریز توی اسفند، مقابل چشمای شوهرت دود کن. این دعا رو هم بگیر و ‌آب بزن بده بهش بخوره. هر روز سوره جمعه رو هم بخون، در خونت رو جارو کن که مشکلت حل بشه. خدا در قرآن میگه: القران الحکیم یعنی مشکلها حل میشه.

زن  (با صدای بغض‌آلود): سید دستت درد نکنه. به حق جدت دعام کن.

در باز شد. زن در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد از اتاق به همراه دخترش که چند تا کاغذ در دستش بود خارج شدند. و رمال صدا زد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 13:5  توسط محمد علی   | 

درس منطق

یک از مذهبی های دوآتشه روی دسته صندلی کلاس منطقمان نوشته بود: بر یزید حرامزاده لعنت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 14:45  توسط محمد علی   | 

 

رسانه رایحه خوش خدمت منتشر می شود؟

شنیده ایم که به زودی ویژه نامه یکی از روزنامه های سراسری در کاشان به صورت هفته نامه منتشر می شود.

 این هفته نامه دفاع از دولت و فرمانداری کاشان را برعهده دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 13:44  توسط محمد علی   | 

خدا هم راضی نیست

پیرزنی که قصد سفر حج داشت برای تعیین خمس به منزلمان آمد. پدر از داراییش پرسید. پس از چند ساعت چانه زدن و درد دل کردن که نداریم و فلان مرض را دارم بالاخره قرار شد که ۲۰هزار تومان خمس بدهد. وقتی که می خواست برود رو به پدر گفت: نه خدا خودش هم راضی نیست که من ۲۰هزار تومان پولی را که ذره ذره از زیر دست این مرد بیرون کشیده ام خمس بدهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 21:13  توسط محمد علی   | 

توشه بنا از حج

از بنایی که از سفر حج برگشته بود پرسیدم: تعریف کنید که چه دیدید؟ مقداری به کلاه سفیدش ور رفت و گفت: هیچی خدا هم هرچی سنگ خوب بوده برا خونه خودش برداشته

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 21:5  توسط محمد علی   | 

 توپ گرد

از امپراطوری چین تا شهر مشکات

                                                                                             

تاریخچه فوتبال جهان:

آغاز فوتبال و اینکه از چه سرزمینی، توسط چه کسانی و چگونه متداول شده به درستی معلوم نیست اما بازی با توپ تاریخچه‌ای چند هزار ساله دارد مدارک تاریخی ثابت می کند که لگد زدن به توپ یا چیزهای مدور و گرد در گوشه و کناره گیتی به شکلهای مختلف رواج داشته است. برای نمونه می‌توان به ورزشی شبیه فوتبال در چین اشاره کرد.

نزدیک به دو هزار سال پیش یکی از امپراطوران چینی به نام امپراتور هوانگ تین که به تقویت جسم و روح سربازان خود بسیار علاقمند بود بازی جالب و سرگرم‌کننده‌ای را ابداع کرد و نظامیان را واداشت که در اوقات فراغت به آن بپردازند.این بازی تسو – کوه نامیده شد و ترتیب آن چنین بود که دو گروه بدون استفاده از دست و فقط با ضربه های پا توپ را می بردند تا از زمین حریف عبور دهند. تسو در زبان چینی به معنای لگد زدن و کوه به معنای توپ است توپی که برای بازی تسو – کوه بکار می رفت از هشت قطعه چرم به هم دوخته تشکیل می شد که درون آن را با پر مرغ یا پشم می انباشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 19:0  توسط محمد علی   | 

توقف تنها مصوبه دولت در مشکات

گرد فراموشی بر سر ورزشهر كدام از اينها مي توانند يك كاظميان باشند

سالن ورزشی مشکات  ، تنها مصوبه سفر دولت به استان اصفهان در مشکات نیمه کاره رها شد  تا همچنان ورزشکاران مشکات از فضای ورزشی محروم باشند.

شهر مشکات از معدود شهر‌های شهرستان کاشان است که علی رغم وجود استعداد های کم نظیر ورزشی از نداشتن سالن و زمین ورزشی مناسب رنج می‌برد.

16 ماه از انتشار خبر ساخت سالن ورزشی توسط شهناز پرکاس ، رئیس شورا ، در جمع ورزشکارانی که به منظور نقد ورزش شهرستان در کتابخانه ولی عصر جمع شده  بودند وتشویق های متعدد آنان ،‌ می گذرد اما عملیات ساخت این سالن تنها 45 درصد پیشرفت فیزیکی داشته است.

حسین حیدریان ، رئیس سازمان تربیت بدنی شهرستان کاشان در این باره گفت : مدت اجرای پروژه های احداث سالن چند منظوره ی مشکات یک ساله بوده است ، ولی با توجه به نبود نقد‌ینگی وتخصیص  نیافتن اعتبارات لازم روند ساخت  این سالن کند پیش می روند.

حیدریان در ادامه با تاکید بر اینکه این پروژه تنها مصوبه سفر هیأت دولت در منطقه ی شمالی شهرستان کاشان است افزود: برای احداث سالن از محل سهم اعتبارات سازمان تربیت بدنی چهار میلیارد و 500میلیون ریال اعتبار بر آورد شده که تا کنون یک میلیارد و400میلیون از این اعتبارات تخصیص داده شده است .

حسین علی حاجی ، معاون استاندار در گفتگوی تلفنی با ما درباره علت به تاخیر افتادن افتتاح سالن ورزشی مشکات در هفته دولت  و نیمه کاره رها شدن پروژه گفت:«تا مقداری که بودجه کفاف می‌داده است کار پیشرفت داشته وآقایان پیگیر هستند».

 سخن از کمبود بودجه برای تکمیل پروژه در شرایطی مطرح می شود که


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 18:44  توسط محمد علی   | 

خداي من، خداي خوب و مهربان من

تا كي؟ بگو تاكي بايد كودكاني را ببينم كه كنار بدن بي‌جان پدر و مادرشان فرياد مي‌زنند؟

خداي من، اي رئوف

تا كي؟ بگو تا كي بايد جان دادن فرزندان خردسالي را كه در دامن پدرانشان به خون مي‌غلطند ببينم؟

خداي من ، اي رحمان

تا كي؟ بگو تا كي بايد خراب شدن خانه‌هاي محقر را بر سر صاحبانش ببينم؟

خداي من، اي رحيم

تا كي‌؟ بگو تا كي بايد اشك‌ها ، ناله‌ها و شيون‌هاي زنان، كودكان و يا مادران جوان از دست داده را ببینم؟

خداي من، خداي خوب و مهربان من

                                            بس است ؛

                                                           حق با توست

                                                                                                                    بي‌غيرتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 23:59  توسط محمد علی   | 

داوود: همکار ناتاشا نمی شوم

همه مشکاتی‌ها او را می‌شناسند  اما به اسم کوچک صدایش می‌کنند «داوود»

فرزند دوم خانواده هشت نفری زمزمی است نزدیک   11 سال است که زباله جمع می‌کند عاشق پول و ثروت است اما نه هر پولی جمع کردن زباله را به کار کردن برای ناتاشا ترجیح می‌دهد دو سال است که ازدواج کرده و در خانه قدیمی که متعلق به مادر بزرگ مرحومش است زندگی ساده و بی‌آلایشی را دارد با او در حیاط خانه قدیمی روی تخت چوبی داخل حیاط، مقابل تنور نان‌پزی کاهگلی که نشان از قدمت محل سکونت او را دارد در یک شب زیبای تابستانی به گفتگونشستیم

* بابا شدی؟

- نه هنوز

* بچه چی باشه بهتره؟

-  فرقی نمی‌کنه

*پسر یا دختر؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 1:15  توسط محمد علی   | 

گفتگو با حاج محمود صلواتی همرزم شهید صیاد شیرازی

جهاد بعد از جنگ مظلوم واقع شد

"ننویسید،این را ننویسید "عبارتی است که بارهادرمصاحبه دوساعته ما با حاج محمود صلواتی توسط او تکرارشد.

 سنگرسازبی سنگرمشکاتی 8 سال دفاع مقدس ودوسال بعد از آن را درمنطقه جنگی حضور داشت. وقتی به جبهه رفت نوجوان16ساله ی بود ولی وقتی برگشت پدر ومادرش چهره یک جوان 26 ساله راتماشا کردند.

صلواتی در طول مصاحبه صحنه‌هایی رابه تصویر می کشد که بیشتر به معجزه شبیه است اما حاضر به انتشار آنها نمی‌شود. « این صحنه‌ها را باید شخص باچشم خود ببیند تا بتواند درک کند، نسل امروزشاید نتواند باورکند،امکان دارد با انتشار این مطالب بعضی از آن سوءاستفاده کنند.»

 اهل مصاحبه نیست وهیچ خبرنگاری به جزخبرنگاران جبهه موفق به مصاحبه با اونشده‌اند. مشکاتی بودنش گزینه‌ای است که برای گرفتن قرار مصاحبه از آن استفاده کردیم و با حاج محمود صلواتی دراولین جمعه ماه مبارک رمضان در دفترماهنامه به گفتگو نشستیم. برای مصاحبه شرط گذاشت ،«درباره خودم چیزی نپرسید». اما با اسرار ما قبول کرد مقداری راجع به خودش بگوید؛ « 16 ساله بودم که به جبهه رفتم. از سال 60 تا سال 70 دو سال بعد از جنگ هم در منطقه بودم». این رزمنده مشکاتی تنها به خاطر تبحری که در کار مکانیکی داشت توانست با سن کم وارد جبهه شود. « سنم کم بود اما آنها هم به نیروی ماهر نیاز داشتند و قبولم کردند».

محاصره شدیم

صلواتی از ابتدا به نیروهای جهاد سازندگی پیوست و به عنوان رانندة بولدوزر در جبهه حضور یافت. در همان سالهای اول حضورش به محاصرة عراقی‌ها در آمد، ولحظات بین مرگ و زندگی بودن را تجربه کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 1:9  توسط محمد علی   | 

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

به نام (مقدمه تکراری همه انشاهای بچه های کلاس).

 امسال تابستان به ما خیلی خیلی خوش گذشت که برایتان تعریف می کنم. هر سال تابستان پدرم نیسانش را بر‌می‌داشت و عقبش را چادر می‌زد، ما را سوار می‌کرد و به گردش می‌برد. یک سال رفتیم شیراز و یک سال همدان، پیرارسال که رفته بودیم همدان، پلیس جلو ماشین بابام را گرفت و گفت: چی بار زدی؟ پدرم گفت: چند تا گوساله که می‌برم گشتارگاه. برادرم از عقب ماشین گفت: ما...ما... یعنی آقا پلیس من گوساله‌ام. آقا پلیسه هم فهمید و چادر را کنار زد. پدرم خیلی عصبانی شد و گفت: «توله...»، چرا از خودت صدا درآوردی و پلیس هم بابام را بیست هزار تومان جریمه کرد و مجبور شدیم شب نان و پنیر بخوریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 22:7  توسط محمد علی   | 

خاطره‌ای زیبا از جلال آل احمد

دکتر بهنیا از اساتید محبوب دانشگاه آزاد اسلامی روزی خاطره‌ای از استاد بزرگوار زبان و ادبیات فارسی زنده‌یاد جلال آل احمد نقل کرد که آن خاطره بهانه‌ای شد تا این طنز را تقدیم کنم به این دو استاد بزرگوار.

و اما خاطره:

کلاس نگارشمان با جلال آل احمد بود روز اول که وارد کلاس شد پای تابلو نوشت ( علم بهتر است یا ثروت) و سپس با همان قیافه نحیفش رو به دانشجوها گفت: بنویسید. تمام دانشجو‌یان در باره برتری علم بر ثروت نوشتند. استاد با عصبانیت رو به دانشجویان گفت: دروغ می‌گویید این چرت‌و پرت ها را به خاطر من نوشته‌اید. 

موضوع انشا: علم بهتر است یا ثروت

به نام الله ....( مقدمه تکراری همه انشاهای بچه‌های کلاس)

 علم خوب است اما پول خوبتر است. چون اگر پول نباشد آدم را مدرسه راه نمی‌دهند. من خودم وقتی آمدم اسمم را دفتر کنم آقا مدیر گفت باید پول بدهی. مادرم گفت: نداریم. گفت ندارید بچه‌تان را بفرستید عملگی. اما بچه خاله‌ام که بابایش خیلی پولدار است و دکتر هم است می‌رود مدرسه پولی . من هم به بابایم گفتم من هم می‌خواهم بروم مدرسه پولی چون مدرسه آنها خیلی خوب است زمین فوتبال آنها سبزی است اما در زمین مدرسه ما تیغ است بابام خیلی ناراحت شد. سر من داد کشید و گفت پدرسگ من از سرقبر پدرم پول بیاورم . شوهر خاله ام خیلی پولدار است چون دکتر تیغ زنی(جراح) است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 22:56  توسط محمد علی   | 

دختر جوان در دام پسران گرگ صفت

ماجرا از چندین تلفن مشکوک شروع شد. دفعه اول که برادرش گوشی را برداشت کسی پشت تلفن حرف نمی‌زد. گوشی را گذاشت، بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ خورد، اما کسی جواب نمی‌داد و سکوت شخصی که هیچ وقت معلوم نشد چه کسی بود شک برادر فائزه را برانگیخت، نگاهی به فائزه انداخت و در حالی که چشمانش پر از برق غیرت بود گفت:کیه؟ تو می‌دونی؟

 فائزه وقتی که خشم را در چشمان برادرش دید، دست و پایش را گم کرد و با صدای لرزان جواب داد: ن..ن....نه 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 16:17  توسط محمد علی   | 

رحم به حضرت ابوالفضل

بابای مسجد ابوالفضل  قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود و خطاب به مسجدی ها می گفت: من رحم به حضرت ابوالفضل کردم که با برجی ۵۰هزار تومن حقوق اینجا وایسیدم(ایستاده ام)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 23:49  توسط محمد علی   |