تبليغاتX
یا علی مدد
زندگی ناله مجنون سر کوی لیلی است

میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد


*دست بوسی شرک است

من لا یقبل الرجل ید الرجل، فإن قبله یده کالصلاه له.

کسی دست کسی را نبوسد، زیرا به تحقیق بوسیدن دست شخص مانند نماز خواندن بر اوست.

*عقل حجت است

و قال له ابن السکیت: ما الحجه علی الخلق الیوم؟

فقال علیه السلام: العقل، یعرف به الصادق علی الله فیصدقه و الکاذب علی الله فیکذبه.

ابن سکیت به وجود مقدس گفت: امروزه حجت بر مردم چیست؟

حضرتش فرمودند: عقل، که به وسیله آن کسی که راستگوست از طرف خدا شناخته می شود و از او باور می کند و آنکه دروغگوست و او را دروغ می شمارد


به امید روزی که به برکت وجود مقدسش چاپلوسی از این سرزمین رخ بربندد و عقل حجت مردم گردد تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 16:28  توسط محمد علی   | 

      صندوق عدل ناصرالدین شاه

لُرد گرزن سیاستمدار انگلستان در کتاب معروفش می نویسد:

بعداز مراجعت ناصردالدین شاه از سفر اول اروپا(1290-1873م) برای اجرای عدالت ورفع ظلم در ایران مقرر شد درهر محله معتبر وشهری یک صندوق عدل نصب کنند وکلیدآنها درنزد خود شاه باشد ومردم عرایض خودشان را وشکایتی را که از اعمال دولت دارند درآن صندوقها ریخته هرماه یک مرتبه آنها را در حضور شاه آورده وبه عرایض مردم رسیدگی کنند.این عمل به خوبی انجام شد وصندوقها فرستاده شده وباز نمودن آنها نیز درحضور شاه به عمل آمد ولی شکایتی درجوف آن صندوقها دیده نشد.

بعدها معلوم گردید که کسی از حُکام یا مامورین دولت دراطراف صندوقهای عدل، اشخاص مخصوص خودشان را پاسبان گذاشته و هرکس که به آن صندوقها تزدیک می شد فوری گرفتار وبه جزای خود می رسید که دیگر کسی جرات نکرده به آن صندوقهای عدل نگاه کند. این بود که صندوقها برای همیشه خالی ماندند.شهریار ایران نیز شاد خرم بود که کسی در قلرو شاهنشاهی گرفتار ظلم وتعدی نمی باشد.

                                   «تاریخ رقابت سیاسی و انگلیس در قرن19،ج5،ص1398»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 22:18  توسط محمد علی   | 

 

حرم احیا ندارد

می خواهند حرم امام را رنگ کنند

کوتاه و شک انگیز. تیتر اول تمام روزنامه های اصلاح طلب بود.

«مراسم شب های احیا در مرقد امام«ره»برگزار نمی شود.»

روزنامه اندیشه نو را برداشتم.خبر آنقدر نگران کننده بود که قبل ازپرداختن پول روزنامه همانجا کنار دکه به مطالعه آن پرداختم.

صفحه سه، کنار خبر های واکنش کروبی به ورود سپاه در مسائل سیاسی و پرونده کهریزک، داخل کادر سبز رنگ کوچکی نوشته شده بود:

«... برای نخستین بار در طول سالهای گذشته مراسم شب های احیا در حرم امام خمینی برگزار نمی شود. علت عدم برگزاری، مشکلاتی که حرم مطهر امام با آن روبروست ، اعلام شده است...»

این خبر به اندازه تمام وقایع تلخ پس از انتخابات، کامم را تلخ کرد. روزنامه های فردای آن روز(یکشنبه15 شهریور) فشار به بیت امام  برای لغو سخنرانی آقایان سید محمد خاتمی و ناطق نوری را عامل اصلی برگزار نشدن مراسم دانستند؛ اما در بیانیه روابط عمومی آستان مقدس امام خمینی آمده است:

«متأسفانه امسال به واسطه مشکلاتی که حرم مطهر امام با آن روبروست از برگزاری مراسم روح بخش شب های احیا معذوریم.»

مگر در حرم امام چه «مشکلاتی»  است که نمی توان مراسم احیا را در آن برگزار کرد؟

مسافرت آخر هفته به تهران فرصت را برای بررسی بیشتر محیا کرد.

شب، موقع خروج از تهران، راهی حرم شدیم. چند کیلومتر به حرم، گنبد و گلدسته ها نمایان شد. اطراف گنبد را داربست بسته بودند. مثل قفس های مخروطی شکل. رنگ گنبد تغییر کرده است.دیگر رنگ گنبد امام زرد طلایی نیست.سفید است انگار که رنگ از رخ گنبد پریده باشد. روی گلدسته ها چند نورافکن کوچک سوسو می کرد. نور آن حتی به پایین گلدسته ها هم نمی رسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 15:3  توسط محمد علی   | 

                                          مملکتی که شما وزیرش باشید...

اقبال چرا به رم رفت؟او پس از پنجاه سال تدریس و تحقیق و شاخصیت در کرسی تاریخ ایران، پنج سال مجله یادگار را منتشر ساخت که در حکم زن و فرزند او به شمار می رفت و یکی از فصول مهم تدوین تاریخ ایران است. یکروز صبح که از خواب بیدار شد از رادیو شنید کسانی که کارمند دولت هستند نمی توانند صاحب امتیاز مجله باشند.طبعا خود به خود امتیاز مجله «یادگار» لغو شده بود. او به دفتر وزیر آموزش و پرورش وقت(گویا مرحوم دکتر زنگنه که بعد ها کشته شد)رفت. وزیر باکمال احترام به او توضیح داده بود که قانون اینطور گذشته است و شما چون از دولت حقوق می گیرید نمی توانید امتیاز مجله داشته باشید. مرحوم اقبال گفته بود: هیچ راهی نیست؟

دکتر زنگنه گفته بود: چرا،یک راه است.می توانید امتیاز را به نام همسر خود بگیرید و مجله را منتشر کنید.

مرحوم اقبال گفته بود:لابد شما می دانید که من همسر ندارم و بی سروسامان زندگی می کنم. دکتر زنگنه گفته بود: می توانید امتیاز را به نام کسی دیگری که مورد اطمینان خودتان باشد؛ مثلا، کلفتی، نوکری، باغبانی وامثال اینها بگیرید.

مروم اقبال گفت: نه کلفت دارم نه نوکر و باغبان. سپس خشمگین از جای بر خاسته وگفته بود: مملکتی که شما وزیرش باشید ودر آن مملکت برای کلفت و نوکر وباغبان حق روزنامه نویسی وجود داشته باشد وبرای استاد دانشگاهش چنین حقی نباشد جای ماندن عباس اقبال نیست.

از همانجا درآمد وعازم خارج شد.البته وزارت فرهنگ برای آنکه گند قضیه درنیایدمرحوم اقبال رابه عنوان رایزن فرهنگی ایران در رم برگزید وصنار حقوق بازنشستگی اورا فرستاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 12:14  توسط محمد علی   | 

توهین به بزرگان

سقوط در زباله دان تاریخ است

 قسمتهایی از متن

* و مصونیت داشتن توهین کنندگان  این فساد کبیر را نهادینه کرده است.

* آنچه تاسف را به ماتمی جانسوز مبدل کرده است گسترش دایره توهین ها به سمت و سوی مراجع دینی است.

 * ناسزا گویی برخی آقایان در رسانه های رویین تن به مرجعیت دینی و بزرگان نظام و فحاشی آنها که شهوت قدرت طلبیشان زمام عقل و ادب را از کفشان ربوده مرا  به  بیان خاطره ای از دوران دانشگاه وادارکرد.

* اما وقتی که  به پیش یکی از استادان ادبیات گلایه بردم، لبخندی زد و گفت: اینها فکر می کنند که حافظ با  برگزار نشدن این همایش نابود می شود. نمی دانند که حافظ بزرگ است و این ماییم که باید بزرگی را از او بیاموزیم.

* ای کاش آقایان هم می دانستند که توهین هیچ بزرگی را کوچک و هیچ کوچکی را بزرگ نمی کند.

*  به زودی زباله دانهای تاریخ هم از پذیرش نام آنها خودداری خواهد کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 22:50  توسط محمد علی   | 

دختران با کلاسی که پدر ها را نمی شناسند


این گزارش رابه جناب دکتر سعید خیرخواه استاد عزیز دانشگاه آزاد اسلامی کاشان تقدیم  می کنم . سخنان زیبای ایشان در یکی از کلاسها انگیزه ای برای  تهیه این گزارش  شد .


                                           قسمتهایی از متن

اما نمی شد به همین راحتی از کناراشک های یک مرد گذشت. مردها خیلی کم گریه می کنند و وقتی گریه می کنند حتما اتفاق درد ناکی رخ داده است

مگه نشنیدی، میگم نه، نه مرضی ندارم که بروم بیمارستان ،برین، چی  از من می خواهین،همه تون سر ته یک کرباسین

والا ما که درس هم نخواندیم حداقل این قدر شعور داشتیم که به بزرگتر احترام بگذاریم مگه چی یاد شما میدن این چه درسیه که هر چی می خونید...»

نزدیک خیابان دانشگاه که رسیدیم،صدایش را بلند کرد و گفت میگم نگه دار،آخه من جلوی دانشجو ها آبرو دارم

سعدی چه زیبا پاسخ این با کلاس ها را می دهد:

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم،دل آزرده بکنجی نشست و گریان همی گفت:مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16:45  توسط محمد علی   | 

عکس تزیینیآرزوهای بزرگ مردان کوچک

همه جا روشن بود.روی سبزه ها کمی راه رفت،به آسمان نگاه کرد.»

درخیابان شهید رجایی کاشان،خیابانی که دوطرف آن را مغازه ها و پاساژهای چندطبقه احاطه کرده است، مقابل بزرگترین پاساژ استان اصفهان، قسمتی از پیاده رو رابرای به دست آوردن خرج تحصیلش انتخاب کرده است.ترازوی کوچکی راکه تمام سرمایه اوست،جلوی پاهایش گذاشته و کتاب فارسی و دفتر املایش را روی زانو گرفته است.گهگاه دستهایش را که ازشدت سرما بی حرکت می ماند،زیرکاپشن خاکی رنگ می برد و بعد از چنددقیقه قلم را به دست میگیرد.محمد می خواند و ستار می نویسد.

-می آیی باهم بازی کنیم ؟

-البته،من هم می خواستم با یک نفر بازی کنم.

از او می‌ پرسم، چه می کنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 20:27  توسط محمد علی   | 

آقای ؟

سلام

با اینکه سووال شما صریح بود و پرسیدن آن  هر مصاحبه شونده ای را ناراحت می کرد با این حال قصد داشتم به عنوان آخرین سووال مصاحبه از جواد کاظمیان بپرسم. اما متاسفانه اطرافیان ایشان فرصت مصاحبه را فراهم نکردند. دیروز ایشان به دبی رفت. در بازگشت سووال شما را خواهم پرسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 21:38  توسط محمد علی   | 

استاد؛

لطفا روزنامه نگار نشويد

قسمتهایی از نامه

*و چه لذتی داشت وقتي كه تاريخ بيهقي به حسنك وزير مي رسيد و درس حافظ به گرفتن عيار نقدها ( نقدها را شود آيا كه عياري گيرند/ تا همه صومعه داران پي كاري گيرند). وقتي كه وارد ماهنامه طوبي شدم فرصتي محيا شد تا استادان گاهي نگاهي به من انداخته و به نقد مطبوعات  بپردازند. يكي از اين استادان بزرگوارشما بوديد، عزيز فراموش ناشدني،  جناب آقاي دكتر مدرس زاده.

* معتقد بوديد، كاشاني كه 200 سال قبل روزنامه داشته است حد اقل بايد امروز چند هفته نامه داشته باشد.

*دكتر مدرس زاده از علاقه اش به روزنامه نگاري سخن مي گفت و دانشجويان را به آن تشويق مي كرد. او مي گفت يك روزنامه نگار به راحتي مي تواند افكارش را در جامعه ترويج كند.

 *و امروز حرفهاي زيادي با استاد دارد. دردهاي زيادي كه اگر زبانش در دهان باز بسته و بال مرغ آوازش شكسته نبود از آن سخن مي گفت. دردهايي كه اگر چامه و چكامه  بود ، به رشته سخن در مي آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 23:37  توسط محمد علی   | 

"زیارت بی ماچ"

مادر برزگ که از سفر حج برگشته بود گلایه می کرد که این همه پول داده ولی  زیارت"دل چسبونه ای" نکرده است.

مادر پاسخ داد که او را هرجا که رفته با خود برده و تمام اعمال و زیارات را انجام داده است. اما مادر بزرگ همچنان در حالت قهر بر گفته اش اصرار داشت و با لهجه غلیظ کاشانی می گفت: فقط من رو راه بردید هیچ جا رو که "ماچ" نکردیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 0:28  توسط محمد علی   | 

زندگی با خاطره های محمد

گنبد مخروطی شکلی که در میان باغات شهر مشکات دست به آسمان برآورده، توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کند. تابلوی کوچک حاشیه جاده که روی آن نوشته شده است «زیارت شاهزاده سلیمان و امامزاده اسحاق» از نوادگان موسی‌بن‌جعفر و «گلزار شهدای گمنام» تو را به سوی آن گنبد سبز رنگ راهنمایی می کند. از جاده خاکی و از میان باغهای سرسبز عبور می‌کنی تا به محوطه حرم می‌رسی. زیارتگاهی که دیوارة آجری آن نشان از تازگی بنایش دارد، چند اتاق و یک حوض بزرگ کم عمق که میان ساختمان زیارت و اتاقهای قدیمی قرار گرفته است. همین که از خودرو پیاده می‌شوی چینش خاص یکی از اتاقهای قدیمی که دربش باز است کنجکاویَت را برمی‌انگیزد. یک اتاق مملو از گلهای مصنوعی رنگارنگ. بی اختیار به اتاق نزدیک می‌شوی، همین که می‌خواهی وارد اتاق شوی صدایی به گوشت می‌خورد، صدایی با آه و ناله:

« آه، ننه، مُحَمَّدِ مَ، عزیزِ مَ: آه، ننه، مُحَمَّدِ مَ،، هِی‌هِی».

بر می‌گردی پیرزنی را مشاهده می‌کنی که با چهرة گشاده به استقبالت می‌آید، خوش آمدی، بفرمایید. پیر زن که دستمال سفید رنگی به مچ پایش بسته لنگ‌لنگان وارد اتاق می‌شود و از تو هم دعوت می‌کند تا همراهیش کنی. چراغها و لامپهای اتاق را یکی یکی روشن می‌کند و همراه با هر قدم کوتاهی که برمی‌دارد تکرار می‌کند: « آه، ننه، مُحَمَّدِ مَ، آه، ننه، هی‌هی».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 0:12  توسط محمد علی   | 

تحلیل آنچه گذشت

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 17:7  توسط محمد علی   | 

دوست گمنام

روش تغییر کرده است

سلام

چندی پیش مطلبی را منتشر  و در آن مخالفان جناب آقای احمدی نژاد را به سکوت دعوت کردم. پس از انتشار مطلب دوستان پیامهای زیادی ارسال کردند. حامیان احمدی نژاد از این مطلب ابراز خرسندی کردند و حامیان سید موسوی هم یا ابراز شگفتی و یا ابراز تاسف کردند. البته دوستان هر دو گروه هم که این چند وقت پیامک می زدند و با شوخی متداول مدحشان را تبدیل به ذم و ذمشان را تبدیل به مدح می کردم این مطلب را شوخی پنداشتند. در میان همه بازتابها پیام خواننده ای باعث تاسفم شد. قسمتی از آن را بخوانید:

«...اما اون موقع الان اين جوري مي گي!چيه نكنه جازدي و ترسيدي يا شايدم تهديدت كردند !... كه نبايد سر هيچ و پوچ زودي ميدون خالي كنن .پس مرد باش و سر حرف و انتخابت بايست سعي هم نكن اينفدر role بازي كني مردم از اين حرفها خسته اند .در ضمن حالا چرا نخود آش باشي!آخه به قيافت نمياد بهت مي خوره عدس باشي پهلوون (دست حق نگهدارت ،يا علي مدد)»

اشتباه نکنید. از اظهار نظر ناراحت نیستم. ناراحتی من از بی نام و نشان بودن مطلب است.

 دوست محترم

 خرمی نه مسوولیتی دارد که بتواند کسی را بیکار کند و نه قدرتی که زنجیر بردست کسی بزند و نه اصلا با چنین گرایشی موافق است.سالهاست که از آزادی بیان و اندیشه دم می زنم و معتقدم جامعه بدون این دو اصل یک جامعه مرده است. معتقدم مردم  در جامعه بدون آزادی دوزیست می شوند. در بیرون یک گونه ابراز عقیده می کنند و چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند. پس خواهش می کنم از این پس با نام و نشان سخن بگو.

دوستان عزیز و دوست محترم

درست فهمیدید. این روزها بسیاری از افراد به خاطر عقیده هاشان تهدید می شوند. اما من تهدید نشدم. جاهم نزدم. شوخی هم نکردم و به قول این دوست گمنام role هم بازی نمی کنم و همانند مردم از role بازی ها خسته ام. سر حرف و عقیده ام هم ایستاده ام چو کوه.

در هر دو جریان سیاسی  دوستان زیادی دارم و این به خاطر چند سال خبرنگار بودن است. همه خرمی و خانواده اش را می شناسند. هر چند فضای سیاسی کشور را بسیار خطرناک ارزیابی بی کنم ام امروز به این نتیجه رسیده ام که وارد شدن در منازعات سیاسی نه تنها وظیفه شرعی من نیست بلکه بر خلاف وظیفه شرعی من است. اگر یک نگاه از بالا به دنیا و جامعه بیندازید حتما با من همراه می شوید. این نتیجه ای است که علی بن ابی طالب قرن ها پیش به آن رسید. خدمتی که در زمان سکوت آن حضرت به اسلام شد از خدمات زمان خلافتش هیچ کم نداشت. خدمات ارزنده آیت الله العظمی بهجت به اسلام بر هیچ کس پوشیده نیست در حالی که آن بزرگوار تا آنجا که من اطلاع دارم خود را وارد این بازی ها نکرد. و بسیاری از بزرگان دیگر. لذا به این نتیجه رسیدم که به جای قیل و قالهای بی اثر به بحث های علمی و اجتماعی بپردازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/21ساعت 14:14  توسط محمد علی   | 

توله و آزادی

چوپان توله را در حصار تاريك حبس كرده بود. روزي دو بار برايش آب و غذا مي‌برد. پسرك كه دلش براي توله مي‌سوخت،  اصرار داشت كه توله آزاد شود. چوپان مانع مي‌شد. پسرك مخفيانه در حصار را گشود. او مي‌خواست به توله بگويد: چوپاني كه به تو آب و غذا داده تو را زندان كرده تو اگر آزاد باشی می توانی... اما توله پسرك را دريد. توله فقط به چوپان وفادار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 13:35  توسط محمد علی   | 

دوستان سکوت کنیم؛ لطفا

احمدي نژاد بهترين گزينه است؟ 

چندین سال است که نخود آش هر بازی سیاسی هستم. همیشه گمان می کردم فعالیتهای سیاسی وظیفه شرعی من است اما پس از ۱۸ سال حضور فعال در عرصه، امروز از نظرم عدول کرده ام. سبب این عدول اتفاقاتی بود که در این دوره  آنها را از نزدیک لمس کردم. بايد سكوت كرد اين بهترين راه است. پس لطفا هيس.

امروز به اين نتيجه رسيده ام كه بهترين گزينه براي اين چهار سال احمدي نژاد است.او بايد باشد. به نفع همه است حتي اصلاح طلبان و سبزپوشيده هاي خيابانها.نمي گويم سبزها را دربياوريد. دستبندهاي سبزتان را در آلبوم بگذاريد و زير آن تاريخ بزنيد تا فرزندانتان آن را ورق بزنند و از انديشه شما آگاه شوند اين تنها راه مصرف بهينه از سبزهاست.

 پس آقاي ميرحسين، آقاي كروبي، آقاي رضايي، آقاي خاتمي، آقاي هاشمي، آقاي هادي خامنه اي، خانواده هاي شهيدان همت، باكري و جهان آرا، آقاي بهشتي و مطهري، بزرگان روحاني و...لطفا شما هم هيس.

بگذاريد احمدي نژاد رييس بماند او بهترين گزينه است. اين آخرين حرف سياسي من بود. از اين به بعد ديگر چيزي نمي گويم و مي خواهم به كارهاي علمي و زندگي شخصيم برسم. مطلب سياسي نمي‌نويسم و اگر دلم براي قلم بهانه بگيرد از پيرزن شبهاي قبرستان قم مي‌نويسم . از سيگار فروش مدخل شهر كاشان از سيراب فروش دروازه دولت از فالگير چهار راه. اين بهترين كار است پس محمدعلي خرمي لطفا هيس.

مي پرسيد چرا؟

من قول داده ام كه سياسي ننويسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 13:5  توسط محمد علی   | 

 دفتر خاطرات من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 18:22  توسط محمد علی   | 

 

نامه سرگشاده کسبه جاده ترانزیت کاشان-قم به حاجی

مشاغلمان در حال نابودی است

کسبه مشکات در جاده ترانزیت عکس یادگاری گرفتند

جلوگیری از تردد کامیون‌ها و تریلرها در مسیر جاده قدیم کاشان-قم اعتراض کسبه و رانندگان را برانگیخت.

جمعی از کسبه مشکات،کاشان، راوند وکامیون داران در نامه‌ای سرگشاده خطاب به فرماندار ویژه شهرستان کاشان خواستار رسیدگی به این مشکل شدند.

در قسمتی از این نامه آمده است:« این تصمیم مدیران ذی‌ربط تمام فرصت‌های شغلی این مسیر را به نابودی کشانده است».

جناب آقای حاجی جلوگیری از تردد کامیون‌ها برای کم کردن بار ترافیکی شهر و کاهش تصادفات راه حل نیست بلکه پاک کردن صورت مسئله است. نادیده گرفتن کارگران و بی توجهی به نظر رانندگان با هیچ معیار عدالت خواهانه و مهرورزانه‌ای سنخیت ندارد. کسبه مشکات،کاشان و راوند در قسمتی از نامه به عدم رسیدگی مسؤولان ذی‌ربط به مراجعات آنان اشاره کرده اند وخطاب به معاون استاندار نوشته‌اند: «از حضرتعالی خواهشمندیم به رسم مسلمانی به درددل این قشر آسیب پذیر برسید».

ارسال این نامه به دفتر روزنامه دلیلی برای تهیه گزارش‌ ما از مسؤولان و کسبه مسیر جاده کاشان-قم شد.

حدود پنج ماه است که از ورود کامیون‌ها و تریلی‌ها از طرف دارالسلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 9:42  توسط محمد علی   | 

تصویب منطقه ویژه اقتصادی مشکات

منطقه ویژه اقتصادی مشکات به تصویب مجلس و شورای نگهبان رسید.

این منطقه اقتصادی با نام کاشان ودر قسمت شمالی شهر مشکات احداث می‌شود.

محمد گذرنوئی شهردار شهر مشکات با اعلام این خبر افزود: اين منطقه بالغ بر1200 هکتار مساحت دارد و با گرایش صنعت نساجی و فرش تأسیس می‌شود.

 گذرنوئی نزدیک بودن اين منطقه را به استان‌های تهران، قم و اصفهان و ارتباط با مبادی ورودی و خروجی کشور از طریق راه آهن و جاده ترانزیت شمال، جنوب  و نیروهای آماده به کار، جوان، خلاق و ماهر مشکات را از مزیت‌های این منطقه دانست و گفت: پیش بینی می‌شود این منطقه حجم مناسبی از سرمایه گذاری و گردش مالی را به سوی خود جذب کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 0:19  توسط محمد علی   | 

سلام، منم یک معتاد

پرده زرد رنگی که بالای جایگاه ایستادن مداح حسینیه مشکات نصب شده اولین چیزی است که در هنگام ورود توجه هر بیننده ای را جلب می‌کند. روی پرده نوشته شده است:

« خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم، شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم. آمین »

جلسه شروع شده است. جوانی که روی کارت نصب شده بر سینه‌اش نوشته شده «خوش‌آمدگو» ما را برای نشستن راهنمایی می‌کند.

حاضران روی صندلی‌های یک‌دست سفید‌ رنگ نشسته‌اند و جوان کت و شلواری که پشت میز، زیر پرده زرد رنگ نشسته صدا می‌زند: «برادر اکبر برای بیان تجربه‌‌هایش بیاید».

حاضران دست می‌زنند و از میان جمعیت مردی با موهای جوگندمی برمی‌خیزد و کنار مجری می‌نشیند.

«سلام، منم اکبر، یک معتاد»

گروهی از حاضران جواب می‌دهند: سلام اکبر

اکبر ادامه می‌دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 15:37  توسط محمد علی   | 

ایست

غروب بود و مینی بوس در حرکت که تابلو ایست پلیس آن را نگه داشت.

برای چند ثانیه نفس ها در سینه حبس شد و همه به هم نگاه می کردند که سرباز، در ماشین را باز کرد و صدا زد: افغانی هم دارید؟

همه نگاهها به سمت پیرمردی که کنار من نشسته بود نشانه رفت.

پیرمرد سرش را پایین انداخت.

سرباز دستگیره در ماشین را محکم گرفت و روی رکاب ایستاد. مینی بوس را یک دید کلی زد. دست پیرمرد را گرفت و گفت: بیا پایین

پیرمرد با یک دست فقط توانست کلنگش را بردارد. نگاهش به پاکت هندوانه هایش بود که در مینی بوس بسته شد.

جوان پشت سری خم شد، هندوانه ها را برداشت و گفت: افغانی پدر سوخته

هوا تاریک شده بود که مینی بوس حرکت کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 21:34  توسط محمد علی   | 

شما هم موافقید؟

گپی با خوانندگان

یکی از خوانندگان محترم برایم پیغام گذاشته اند که «يه كم از خودت برامون بگو ؟» اما هیچ آدرسی به جا نگذاشته اند. آیا شما هم موافقید که به جای مطالب اجتماعی از خودم بنویسم؟

اگر موافقید بگویید از کجا بنویسم؟ دیروز امروز یا فردا؟ بیوگرافی یا دفترچه خاطرات؟

اما خدمت خواننده محترم عرض کنم که این روزها اصلا وضعیت خوبی ندارم. چرایش بماند برای بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 23:24  توسط محمد علی   | 

بررسی سن ازدواج در مشکات

در چه سنی ازدواج کنیم؟

میای مامان بازی کنیم؟

   سن ازدواج سوالی است که  پیش روی بیشتر جوانان وخانواده هایشان قرار دارد . شاید این موضوع برای دختران مهمتر باشد ولی پسران چون  قرار است که انتخاب کنند در این زمینه دغدغه خاطر کمتری دارند .

اما در چه سنی باید ازدواج کرد ؟

گروهی از شهروندان مشکاتی معتقدند«پسر رو باید زود زن داد تا سربه راه کنه و بره دنبال خونه زندگیش» .

گروهی دیگراز همشهری ها می گویند«پسر باید وقتی ازدواج کنه که بتونه گلیمشو از آب بیرون بکشه و کار درست حسابی داشته باشه و خونه آجرنما شده »

تحقیقات نشان می دهد هر چه زمان پیش می رود طرفداران گروه دوم بیشتر شده وهمین موضوع باعث بالا رفتن سن ازدواج در میان پسران شده است . در شهر مشکات هرساله 52مورد ازدواج صورت می گیرد که پس از بررسی ازدواج های صورت گرفته در چند سال اخیر مشخص شد که آمار ازدواج به خصوص در دو سال اخیر بیشتر شده وپسران نیز به دلیل افزایش سطح توقعات نابجا ترجیح می دهند در سنین بالاتر ازدواج کنند. البته ناگفته نماند که تعدادی از پسران به خاطر اینکه مانعی برای ادامه تحصیل می دانند، بعد از فارغ التحصیلی به فکر ازدواج می افتند.

اما در مورد ازدواج دختران هم دو عقیده وجود دارد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 12:28  توسط محمد علی   | 

همه به دنبال ببر آسیا

گفتگو با پدر و مادر و خواهربزرگتر جواد کاظمیان

قسمتهایی از گفتگو:جواد و فاطمه نسا فرزند خواهرش

*تمام امور مالی جواد در اختیار من است. او حتی پول تو جیبی خود را از من می‌گیرد!

*جواد از کودکی به رنگ قرمز علاقه زیادی داشت و به همین جهت از هواداران پرو پا قرص تیم پرسپولیس بود و آرزو داشت روزی به عضویت این تیم درآید و سرانجام به آرزویش رسید. با اینکه اکنون در تهران زندگی می‌کنیم، اما جواد به محض اینکه فرصت پیدا کند به مشکان می‌آید و از دیدار با اقوام و بستگان و بخصوص جوانان دوران تحصیل خود لذت می‌برد

*جواد، آش رشته را بیش از هر غذایی دوست دارد.

*خواهر جواد می‌گوید:« اسم امیر حسین را جواد برای پسرم انتخاب کرد. دوست داشتن منحصر به فرزند من نیست، او تمام بچه‌های اقوام و بستگان و حتی هم ولایتی‌های خود را دوست دارد.»

 *او به من گفته است که اگر اولین فرزندش پسر باشد، نام«‌امیر مهدی» را برایش انتخاب خواهد کرد،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 17:36  توسط محمد علی   | 

دو دوست٬ همکار٬ کبوترباز٬ درختکار

حتما این ضرب‌المثل قدیمی را شنیده‌اید که «همکار نمی‌تواند همکار را ببیند». این ضرب‌المثل در مورد هرکس راست باشد در مورد حسین و تقی دروغ است. اگر چند دقیقه در حاشیه اتوبان بنشینی و تماشایشان کنی حتما با ما هم‌نظر می‌شوی.

حسین فریدونی و تقی فریدونی دو دوست قدیمی‌اند که حدود یک سال است با هم همکار هم شده‌اند. آنان مسؤولیت آبیاری و محافظت از کمربند سبز مشکات ـ بزرگترین طرح فضای سبز منطقه‌ـ را برعهده دارند، طرحی که حسین فریدونی درباره آن می‌گوید: «خداییش برا شهرمون خوبَ». حسین 35 سال دارد و متأهل است و صاحب دو فرزند و تقی که 30سال دارد همچنان مجرد است و قصد ازدواج هم ندارد، اما هر دوشان عاشق «کفتر» هستند.

وقتی به آنان پیشنهاد مصاحبه دادیم تقی شروع به خندیدن کرد، خنده‌ای که در طول مصاحبه ادامه داشت و زمانی که با صدای نازک او همراه می‌شد ما را هم به خنده وا می‌داشت و حسین گفت: «چی‌چی بگیم؟»

 قرار شد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 14:26  توسط محمد علی   | 

تور گردشگری سهراب

 به دنیا     به ناکجا آباد


  قایقی باید ساخت

امسال نوروز به خاطر برخی مسائل مجبوریم در خانه بمانیم و سفری در پیش نیست. دلم گرفته بود و حوس سفر ز غبار بیابان داشت که به قفسه کتابهای دانشگاه سری زدم. از لابه لای کتابها دیوان حافظ و هشت کتاب سهراب را برداشتم. هشت کتاب را که باز کردم سهراب مرا با خود به سفر برد سفری که هیچ توری توانایی آن را ندارد. سفر به دور دنیا و سفر به زمین بی نقاب. با اینکه بارها این اشعار را خوانده بودم اما هیچ وقت این قدر لذت نبرده بودم. شما هم اگر امسال خانه نشینید با سهراب به میهمانی دنیا بروید و اگر می خواهید با قایق او ناکجا آباد را مزه کنید

...چیزهایی دیدم در روی زمین/کودکی دیدم ماه را بو می کرد/قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد/نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت/من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید/ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود/من گدایی دیدم دربه در می رفت آواز چکاوک می خواست/و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز/بره ای را دیدم بادبادک می خورد/من الاغی دیدم یونجه را می فهمید/در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر/شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت: شما/من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور/کاغذی دیدم از جنس بهار/موزه ای دیدم دور از سبزه/مسجدی دور از آب/ سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال/قاطری دیدم بارش سبد خالی"پند و امثال"/عارفی دیدم بارش"تننا ها یا هو"/من قطاری دیدم روشنایی می برد/من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت/من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت/...(سفر خوشی داشته باشید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 8:47  توسط محمد علی   | 

دانش آموز و نماز جماعت

دانش آموز وقتی که فهمید امام جماعت نمی آید  با خوشحالی از مسجد بیرون دوید.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 19:17  توسط محمد علی   | 

خطر نابودی قلعه تاریخی خوابق را تهدید می‌کند

قلعه خوابق مشکات در صورت ادامه بی‌توجهی مسؤولان، در آینده نزدیک به طور کامل نابود می‌شود.

شهر تاریخی مشکات دارای قلعه‌های زیادی بود که تمام آنان به دلیل عدم توجه مدیران ذی ربط از بین رفته و تنها تل خاکی از آنها باقی مانده است.

قلعة تاریخی خوابق که تنها قلعة پا برجای مشکات است نیز در صورت عدم مرمت به سرنوشت دیگر قلعه‌ها دچار می‌شود.

به گفته ساکنان مشکات این قلعه دارای 6  برج بود که دو برج آن به علت قرار داشتن در مسیر جاده ترانزیت تخریب شده و چهار برج باقی مانده نیز درآستانة فروریزی قرار دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 8:44  توسط محمد علی   | 

گرگان رمال در لباس دعانویس

سفر به شیطانستان

دل تو دلم نبود. کوچه پس کوچه‌های قدیمی و کاه‌گلی را یکی یکی‌گذراندیم تا به آدرس نوشته شده روی کاغذ نزدیک شدیم. به ماشین‌های پارک شده کنار منزل نگاه می‌کردیم که چند زن از در قدیمی و خاکستری در حالی که با هم حرف می زدند، بیرون آمدند و سوار یکی از ماشین‌ها شدند و رفتند. با ترسی توأم با هیجان وارد دالان تاریکی شدیم. انتهای دالان در منزلی بود و سمت چپ آن یک در کوچک دیگر که اتاق رمال بود. وارد اتاق شدیم اتاقی نسبتا تاریک که توسط یک تیغه آجری دو قسمت شده بود (اتاق انتظار و اتاق رمال). سرتاسر اتاق را کاغذهای کوچک که با خودکار آبی روی آن مطالبی بد شکل درهم و برهم نوشته شده بود، پوشانده و تعدادی زن که به محض ورود ما به اتاق روی خود را پوشاندند. روی زمین نشستیم. صدای نخراشیده پیرمردی از اتاق کناری به گوش می‌رسید که می‌گفت: بعدی...

دو زن که می‌خواستند از پیرمرد رمال«دعا» بگیرند وارد اتاق شدند. پشت در اتاق نشستیم و کنجکاوانه به صدای ضعیفی که از روزنه تیغه آجری شنیده می‌شد گوش می‌دادیم.

پیرمرد: بنشینید

زن: سید تو رو به خدا کمکمون کن

پیرمرد: چی شده. شما قبلا هم اینجا آمده بودید یا نه؟

زن: آره، ولی مشکل حل نشده. هنوز شوهرش بهش می‌زنه. تو رو به جون جدت یه کاری بکن.

پیرمرد : اشکال نداره، دکتر هم که می‌رید گاهی وقتا نسخش نمی‌گیره. واقعاً چه مردایی پیدا می‌شن. خدا شاهد من چقدر به زنم می‌رسیدم. الانم 4 ساله که مرده، خیلی‌ها میخوان زن من بشن من قبول نکردم. چون اخلاق منو با زنم دیدن عاشقم شدن. (بعد از چند لحظه سکوت) اینو بگیر بریز توی اسفند، مقابل چشمای شوهرت دود کن. این دعا رو هم بگیر و ‌آب بزن بده بهش بخوره. هر روز سوره جمعه رو هم بخون، در خونت رو جارو کن که مشکلت حل بشه. خدا در قرآن میگه: القران الحکیم یعنی مشکلها حل میشه.

زن  (با صدای بغض‌آلود): سید دستت درد نکنه. به حق جدت دعام کن.

در باز شد. زن در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد از اتاق به همراه دخترش که چند تا کاغذ در دستش بود خارج شدند. و رمال صدا زد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 13:5  توسط محمد علی   | 

درس منطق

یک از مذهبی های دوآتشه روی دسته صندلی کلاس منطقمان نوشته بود: بر یزید حرامزاده لعنت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 14:45  توسط محمد علی   | 

 

رسانه رایحه خوش خدمت منتشر می شود؟

شنیده ایم که به زودی ویژه نامه یکی از روزنامه های سراسری در کاشان به صورت هفته نامه منتشر می شود.

 این هفته نامه دفاع از دولت و فرمانداری کاشان را برعهده دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 13:44  توسط محمد علی   |