تبليغاتX
یا علی مدد

توهین به بزرگان

سقوط در زباله دان تاریخ است

 قسمتهایی از متن

* و مصونیت داشتن توهین کنندگان  این فساد کبیر را نهادینه کرده است.

* آنچه تاسف را به ماتمی جانسوز مبدل کرده است گسترش دایره توهین ها به سمت و سوی مراجع دینی است.

 * ناسزا گویی برخی آقایان در رسانه های رویین تن به مرجعیت دینی و بزرگان نظام و فحاشی آنها که شهوت قدرت طلبیشان زمام عقل و ادب را از کفشان ربوده مرا  به  بیان خاطره ای از دوران دانشگاه وادارکرد.

* اما وقتی که  به پیش یکی از استادان ادبیات گلایه بردم، لبخندی زد و گفت: اینها فکر می کنند که حافظ با  برگزار نشدن این همایش نابود می شود. نمی دانند که حافظ بزرگ است و این ماییم که باید بزرگی را از او بیاموزیم.

* ای کاش آقایان هم می دانستند که توهین هیچ بزرگی را کوچک و هیچ کوچکی را بزرگ نمی کند.

*  به زودی زباله دانهای تاریخ هم از پذیرش نام آنها خودداری خواهد کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 22:50  توسط محمد علی   | 

دختران با کلاسی که پدر ها را نمی شناسند


این گزارش رابه جناب دکتر سعید خیرخواه استاد عزیز دانشگاه آزاد اسلامی کاشان تقدیم  می کنم . سخنان زیبای ایشان در یکی از کلاسها انگیزه ای برای  تهیه این گزارش  شد .


                                           قسمتهایی از متن

اما نمی شد به همین راحتی از کناراشک های یک مرد گذشت. مردها خیلی کم گریه می کنند و وقتی گریه می کنند حتما اتفاق درد ناکی رخ داده است

مگه نشنیدی، میگم نه، نه مرضی ندارم که بروم بیمارستان ،برین، چی  از من می خواهین،همه تون سر ته یک کرباسین

والا ما که درس هم نخواندیم حداقل این قدر شعور داشتیم که به بزرگتر احترام بگذاریم مگه چی یاد شما میدن این چه درسیه که هر چی می خونید...»

نزدیک خیابان دانشگاه که رسیدیم،صدایش را بلند کرد و گفت میگم نگه دار،آخه من جلوی دانشجو ها آبرو دارم

سعدی چه زیبا پاسخ این با کلاس ها را می دهد:

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم،دل آزرده بکنجی نشست و گریان همی گفت:مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16:45  توسط محمد علی   | 

عکس تزیینیآرزوهای بزرگ مردان کوچک

همه جا روشن بود.روی سبزه ها کمی راه رفت،به آسمان نگاه کرد.»

درخیابان شهید رجایی کاشان،خیابانی که دوطرف آن را مغازه ها و پاساژهای چندطبقه احاطه کرده است، مقابل بزرگترین پاساژ استان اصفهان، قسمتی از پیاده رو رابرای به دست آوردن خرج تحصیلش انتخاب کرده است.ترازوی کوچکی راکه تمام سرمایه اوست،جلوی پاهایش گذاشته و کتاب فارسی و دفتر املایش را روی زانو گرفته است.گهگاه دستهایش را که ازشدت سرما بی حرکت می ماند،زیرکاپشن خاکی رنگ می برد و بعد از چنددقیقه قلم را به دست میگیرد.محمد می خواند و ستار می نویسد.

-می آیی باهم بازی کنیم ؟

-البته،من هم می خواستم با یک نفر بازی کنم.

از او می‌ پرسم، چه می کنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 20:27  توسط محمد علی   |