تبليغاتX
یا علی مدد

تصویر تزیینی است و تصویری را که دیشب گرفتم خدمتتان تقدیم می گرددفریاد مدرس

هوا تاریک و سرد است. میدان بهارستان را با پارچه های رنگارنگ آزین بندی کرده اند اما بهارستان حال و هوای پاییزی دارد. دوربینهای نصب شده در اطراف خیابان همه جا را کنترل می کنند.

فردا دهم آذرماه روز شهادت مدرس است. این روز را به احترام مدرس « روز مجلس» نامیده اند. مدرس, همان روحانی مبارزی است که به تنهایی کمر انگلیس و دیکتاتوری رضاخان را شکست. مردی که اسطوره سیاسی مردم ایران است. چهره ای ملی که عکسش روی اسکناس های 10تومانی قدیم نقش بسته بود و امروز معدود تصویری که از او حکایت می کند مجسمه وسط میدان بهارستان است.

کنار مجسمه می روم. مجسمه پیر مردی که روی منبر  نشسته است. عبا از روی یکی از شانه هایش کمی کنار است و در حالت نیم خیز شده فریاد میزند. اما هیچ کس فریاد او را نمی شنود،نه دست فروش کنار خیابان و نه راننده ای که مشغول لایی کشیدن برای عبور از خودرو روبرویی است و نه زن و شوهر جوانی که قدم می زنند و نه بادبادک فروش وسط خیابان و نه حتی دختر جوانی  که آرام از کنار او می گذرد و موهای بیرون آمده از روسری اش را مرتب می کند.

هوا سرد است. دوربینها خیابان بهارستان را کنترل می کنند اما او در حالی که با دستش به روبرو اشاره می کند فریاد می زند.

به امتداد دستش و جهتی که اشاره می کند نگاه می کنم. انگار با دستانش ساختمتن هرمی شکل آن سوی میدان را نشانه رفته است.. ساختمانی که قرار است فردا در غیاب تعداد زیادی از مبارزان و بزرگان انقلاب میزبان بزرگداشت او باشد.

مدرس ساختمان هرمی را نشانه رفته و فریاد میزند اما هیچ کس فریاد او را نمی شنود. حتی تصویر مجسمه اش هم در تاریکی شب محو شده و از آن سوی میدان به خوبی پیدا نیست.

دوربین های همچنان میدان بهارستان را کنترل می کنند. هوا تاریک و سرد است. از مجسمه مدرس عکس می گیرم و می خواهم از ساحتمان هرمی هم عکس بگیرم اما روی نرده های اطراف آن نوشته اند: عکاس برداری ممنوع

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 22:52  توسط محمد علی   | 
 

حرم احیا ندارد

می خواهند حرم امام را رنگ کنند

کوتاه و شک انگیز. تیتر اول تمام روزنامه های اصلاح طلب بود.

«مراسم شب های احیا در مرقد امام«ره»برگزار نمی شود.»

روزنامه اندیشه نو را برداشتم.خبر آنقدر نگران کننده بود که قبل ازپرداختن پول روزنامه همانجا کنار دکه به مطالعه آن پرداختم.

صفحه سه، کنار خبر های واکنش کروبی به ورود سپاه در مسائل سیاسی و پرونده کهریزک، داخل کادر سبز رنگ کوچکی نوشته شده بود:

«... برای نخستین بار در طول سالهای گذشته مراسم شب های احیا در حرم امام خمینی برگزار نمی شود. علت عدم برگزاری، مشکلاتی که حرم مطهر امام با آن روبروست ، اعلام شده است...»

این خبر به اندازه تمام وقایع تلخ پس از انتخابات، کامم را تلخ کرد. روزنامه های فردای آن روز(یکشنبه15 شهریور) فشار به بیت امام  برای لغو سخنرانی آقایان سید محمد خاتمی و ناطق نوری را عامل اصلی برگزار نشدن مراسم دانستند؛ اما در بیانیه روابط عمومی آستان مقدس امام خمینی آمده است:

«متأسفانه امسال به واسطه مشکلاتی که حرم مطهر امام با آن روبروست از برگزاری مراسم روح بخش شب های احیا معذوریم.»

مگر در حرم امام چه «مشکلاتی»  است که نمی توان مراسم احیا را در آن برگزار کرد؟

مسافرت آخر هفته به تهران فرصت را برای بررسی بیشتر محیا کرد.

شب، موقع خروج از تهران، راهی حرم شدیم. چند کیلومتر به حرم، گنبد و گلدسته ها نمایان شد. اطراف گنبد را داربست بسته بودند. مثل قفس های مخروطی شکل. رنگ گنبد تغییر کرده است.دیگر رنگ گنبد امام زرد طلایی نیست.سفید است انگار که رنگ از رخ گنبد پریده باشد. روی گلدسته ها چند نورافکن کوچک سوسو می کرد. نور آن حتی به پایین گلدسته ها هم نمی رسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 15:3  توسط محمد علی   | 

دختران با کلاسی که پدر ها را نمی شناسند


این گزارش رابه جناب دکتر سعید خیرخواه استاد عزیز دانشگاه آزاد اسلامی کاشان تقدیم  می کنم . سخنان زیبای ایشان در یکی از کلاسها انگیزه ای برای  تهیه این گزارش  شد .


                                           قسمتهایی از متن

اما نمی شد به همین راحتی از کناراشک های یک مرد گذشت. مردها خیلی کم گریه می کنند و وقتی گریه می کنند حتما اتفاق درد ناکی رخ داده است

مگه نشنیدی، میگم نه، نه مرضی ندارم که بروم بیمارستان ،برین، چی  از من می خواهین،همه تون سر ته یک کرباسین

والا ما که درس هم نخواندیم حداقل این قدر شعور داشتیم که به بزرگتر احترام بگذاریم مگه چی یاد شما میدن این چه درسیه که هر چی می خونید...»

نزدیک خیابان دانشگاه که رسیدیم،صدایش را بلند کرد و گفت میگم نگه دار،آخه من جلوی دانشجو ها آبرو دارم

سعدی چه زیبا پاسخ این با کلاس ها را می دهد:

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم،دل آزرده بکنجی نشست و گریان همی گفت:مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16:45  توسط محمد علی   | 

عکس تزیینیآرزوهای بزرگ مردان کوچک

همه جا روشن بود.روی سبزه ها کمی راه رفت،به آسمان نگاه کرد.»

درخیابان شهید رجایی کاشان،خیابانی که دوطرف آن را مغازه ها و پاساژهای چندطبقه احاطه کرده است، مقابل بزرگترین پاساژ استان اصفهان، قسمتی از پیاده رو رابرای به دست آوردن خرج تحصیلش انتخاب کرده است.ترازوی کوچکی راکه تمام سرمایه اوست،جلوی پاهایش گذاشته و کتاب فارسی و دفتر املایش را روی زانو گرفته است.گهگاه دستهایش را که ازشدت سرما بی حرکت می ماند،زیرکاپشن خاکی رنگ می برد و بعد از چنددقیقه قلم را به دست میگیرد.محمد می خواند و ستار می نویسد.

-می آیی باهم بازی کنیم ؟

-البته،من هم می خواستم با یک نفر بازی کنم.

از او می‌ پرسم، چه می کنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 20:27  توسط محمد علی   | 

زندگی با خاطره های محمد

گنبد مخروطی شکلی که در میان باغات شهر مشکات دست به آسمان برآورده، توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کند. تابلوی کوچک حاشیه جاده که روی آن نوشته شده است «زیارت شاهزاده سلیمان و امامزاده اسحاق» از نوادگان موسی‌بن‌جعفر و «گلزار شهدای گمنام» تو را به سوی آن گنبد سبز رنگ راهنمایی می کند. از جاده خاکی و از میان باغهای سرسبز عبور می‌کنی تا به محوطه حرم می‌رسی. زیارتگاهی که دیوارة آجری آن نشان از تازگی بنایش دارد، چند اتاق و یک حوض بزرگ کم عمق که میان ساختمان زیارت و اتاقهای قدیمی قرار گرفته است. همین که از خودرو پیاده می‌شوی چینش خاص یکی از اتاقهای قدیمی که دربش باز است کنجکاویَت را برمی‌انگیزد. یک اتاق مملو از گلهای مصنوعی رنگارنگ. بی اختیار به اتاق نزدیک می‌شوی، همین که می‌خواهی وارد اتاق شوی صدایی به گوشت می‌خورد، صدایی با آه و ناله:

« آه، ننه، مُحَمَّدِ مَ، عزیزِ مَ: آه، ننه، مُحَمَّدِ مَ،، هِی‌هِی».

بر می‌گردی پیرزنی را مشاهده می‌کنی که با چهرة گشاده به استقبالت می‌آید، خوش آمدی، بفرمایید. پیر زن که دستمال سفید رنگی به مچ پایش بسته لنگ‌لنگان وارد اتاق می‌شود و از تو هم دعوت می‌کند تا همراهیش کنی. چراغها و لامپهای اتاق را یکی یکی روشن می‌کند و همراه با هر قدم کوتاهی که برمی‌دارد تکرار می‌کند: « آه، ننه، مُحَمَّدِ مَ، آه، ننه، هی‌هی».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 0:12  توسط محمد علی   | 
 

نامه سرگشاده کسبه جاده ترانزیت کاشان-قم به حاجی

مشاغلمان در حال نابودی است

کسبه مشکات در جاده ترانزیت عکس یادگاری گرفتند

جلوگیری از تردد کامیون‌ها و تریلرها در مسیر جاده قدیم کاشان-قم اعتراض کسبه و رانندگان را برانگیخت.

جمعی از کسبه مشکات،کاشان، راوند وکامیون داران در نامه‌ای سرگشاده خطاب به فرماندار ویژه شهرستان کاشان خواستار رسیدگی به این مشکل شدند.

در قسمتی از این نامه آمده است:« این تصمیم مدیران ذی‌ربط تمام فرصت‌های شغلی این مسیر را به نابودی کشانده است».

جناب آقای حاجی جلوگیری از تردد کامیون‌ها برای کم کردن بار ترافیکی شهر و کاهش تصادفات راه حل نیست بلکه پاک کردن صورت مسئله است. نادیده گرفتن کارگران و بی توجهی به نظر رانندگان با هیچ معیار عدالت خواهانه و مهرورزانه‌ای سنخیت ندارد. کسبه مشکات،کاشان و راوند در قسمتی از نامه به عدم رسیدگی مسؤولان ذی‌ربط به مراجعات آنان اشاره کرده اند وخطاب به معاون استاندار نوشته‌اند: «از حضرتعالی خواهشمندیم به رسم مسلمانی به درددل این قشر آسیب پذیر برسید».

ارسال این نامه به دفتر روزنامه دلیلی برای تهیه گزارش‌ ما از مسؤولان و کسبه مسیر جاده کاشان-قم شد.

حدود پنج ماه است که از ورود کامیون‌ها و تریلی‌ها از طرف دارالسلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 9:42  توسط محمد علی   | 

سلام، منم یک معتاد

پرده زرد رنگی که بالای جایگاه ایستادن مداح حسینیه مشکات نصب شده اولین چیزی است که در هنگام ورود توجه هر بیننده ای را جلب می‌کند. روی پرده نوشته شده است:

« خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم، شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم. آمین »

جلسه شروع شده است. جوانی که روی کارت نصب شده بر سینه‌اش نوشته شده «خوش‌آمدگو» ما را برای نشستن راهنمایی می‌کند.

حاضران روی صندلی‌های یک‌دست سفید‌ رنگ نشسته‌اند و جوان کت و شلواری که پشت میز، زیر پرده زرد رنگ نشسته صدا می‌زند: «برادر اکبر برای بیان تجربه‌‌هایش بیاید».

حاضران دست می‌زنند و از میان جمعیت مردی با موهای جوگندمی برمی‌خیزد و کنار مجری می‌نشیند.

«سلام، منم اکبر، یک معتاد»

گروهی از حاضران جواب می‌دهند: سلام اکبر

اکبر ادامه می‌دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 15:37  توسط محمد علی   | 

ایست

غروب بود و مینی بوس در حرکت که تابلو ایست پلیس آن را نگه داشت.

برای چند ثانیه نفس ها در سینه حبس شد و همه به هم نگاه می کردند که سرباز، در ماشین را باز کرد و صدا زد: افغانی هم دارید؟

همه نگاهها به سمت پیرمردی که کنار من نشسته بود نشانه رفت.

پیرمرد سرش را پایین انداخت.

سرباز دستگیره در ماشین را محکم گرفت و روی رکاب ایستاد. مینی بوس را یک دید کلی زد. دست پیرمرد را گرفت و گفت: بیا پایین

پیرمرد با یک دست فقط توانست کلنگش را بردارد. نگاهش به پاکت هندوانه هایش بود که در مینی بوس بسته شد.

جوان پشت سری خم شد، هندوانه ها را برداشت و گفت: افغانی پدر سوخته

هوا تاریک شده بود که مینی بوس حرکت کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 21:34  توسط محمد علی   | 

بررسی سن ازدواج در مشکات

در چه سنی ازدواج کنیم؟

میای مامان بازی کنیم؟

   سن ازدواج سوالی است که  پیش روی بیشتر جوانان وخانواده هایشان قرار دارد . شاید این موضوع برای دختران مهمتر باشد ولی پسران چون  قرار است که انتخاب کنند در این زمینه دغدغه خاطر کمتری دارند .

اما در چه سنی باید ازدواج کرد ؟

گروهی از شهروندان مشکاتی معتقدند«پسر رو باید زود زن داد تا سربه راه کنه و بره دنبال خونه زندگیش» .

گروهی دیگراز همشهری ها می گویند«پسر باید وقتی ازدواج کنه که بتونه گلیمشو از آب بیرون بکشه و کار درست حسابی داشته باشه و خونه آجرنما شده »

تحقیقات نشان می دهد هر چه زمان پیش می رود طرفداران گروه دوم بیشتر شده وهمین موضوع باعث بالا رفتن سن ازدواج در میان پسران شده است . در شهر مشکات هرساله 52مورد ازدواج صورت می گیرد که پس از بررسی ازدواج های صورت گرفته در چند سال اخیر مشخص شد که آمار ازدواج به خصوص در دو سال اخیر بیشتر شده وپسران نیز به دلیل افزایش سطح توقعات نابجا ترجیح می دهند در سنین بالاتر ازدواج کنند. البته ناگفته نماند که تعدادی از پسران به خاطر اینکه مانعی برای ادامه تحصیل می دانند، بعد از فارغ التحصیلی به فکر ازدواج می افتند.

اما در مورد ازدواج دختران هم دو عقیده وجود دارد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 12:28  توسط محمد علی   | 

همه به دنبال ببر آسیا

گفتگو با پدر و مادر و خواهربزرگتر جواد کاظمیان

قسمتهایی از گفتگو:جواد و فاطمه نسا فرزند خواهرش

*تمام امور مالی جواد در اختیار من است. او حتی پول تو جیبی خود را از من می‌گیرد!

*جواد از کودکی به رنگ قرمز علاقه زیادی داشت و به همین جهت از هواداران پرو پا قرص تیم پرسپولیس بود و آرزو داشت روزی به عضویت این تیم درآید و سرانجام به آرزویش رسید. با اینکه اکنون در تهران زندگی می‌کنیم، اما جواد به محض اینکه فرصت پیدا کند به مشکان می‌آید و از دیدار با اقوام و بستگان و بخصوص جوانان دوران تحصیل خود لذت می‌برد

*جواد، آش رشته را بیش از هر غذایی دوست دارد.

*خواهر جواد می‌گوید:« اسم امیر حسین را جواد برای پسرم انتخاب کرد. دوست داشتن منحصر به فرزند من نیست، او تمام بچه‌های اقوام و بستگان و حتی هم ولایتی‌های خود را دوست دارد.»

 *او به من گفته است که اگر اولین فرزندش پسر باشد، نام«‌امیر مهدی» را برایش انتخاب خواهد کرد،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 17:36  توسط محمد علی   | 

خطر نابودی قلعه تاریخی خوابق را تهدید می‌کند

قلعه خوابق مشکات در صورت ادامه بی‌توجهی مسؤولان، در آینده نزدیک به طور کامل نابود می‌شود.

شهر تاریخی مشکات دارای قلعه‌های زیادی بود که تمام آنان به دلیل عدم توجه مدیران ذی ربط از بین رفته و تنها تل خاکی از آنها باقی مانده است.

قلعة تاریخی خوابق که تنها قلعة پا برجای مشکات است نیز در صورت عدم مرمت به سرنوشت دیگر قلعه‌ها دچار می‌شود.

به گفته ساکنان مشکات این قلعه دارای 6  برج بود که دو برج آن به علت قرار داشتن در مسیر جاده ترانزیت تخریب شده و چهار برج باقی مانده نیز درآستانة فروریزی قرار دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 8:44  توسط محمد علی   | 

گرگان رمال در لباس دعانویس

سفر به شیطانستان

دل تو دلم نبود. کوچه پس کوچه‌های قدیمی و کاه‌گلی را یکی یکی‌گذراندیم تا به آدرس نوشته شده روی کاغذ نزدیک شدیم. به ماشین‌های پارک شده کنار منزل نگاه می‌کردیم که چند زن از در قدیمی و خاکستری در حالی که با هم حرف می زدند، بیرون آمدند و سوار یکی از ماشین‌ها شدند و رفتند. با ترسی توأم با هیجان وارد دالان تاریکی شدیم. انتهای دالان در منزلی بود و سمت چپ آن یک در کوچک دیگر که اتاق رمال بود. وارد اتاق شدیم اتاقی نسبتا تاریک که توسط یک تیغه آجری دو قسمت شده بود (اتاق انتظار و اتاق رمال). سرتاسر اتاق را کاغذهای کوچک که با خودکار آبی روی آن مطالبی بد شکل درهم و برهم نوشته شده بود، پوشانده و تعدادی زن که به محض ورود ما به اتاق روی خود را پوشاندند. روی زمین نشستیم. صدای نخراشیده پیرمردی از اتاق کناری به گوش می‌رسید که می‌گفت: بعدی...

دو زن که می‌خواستند از پیرمرد رمال«دعا» بگیرند وارد اتاق شدند. پشت در اتاق نشستیم و کنجکاوانه به صدای ضعیفی که از روزنه تیغه آجری شنیده می‌شد گوش می‌دادیم.

پیرمرد: بنشینید

زن: سید تو رو به خدا کمکمون کن

پیرمرد: چی شده. شما قبلا هم اینجا آمده بودید یا نه؟

زن: آره، ولی مشکل حل نشده. هنوز شوهرش بهش می‌زنه. تو رو به جون جدت یه کاری بکن.

پیرمرد : اشکال نداره، دکتر هم که می‌رید گاهی وقتا نسخش نمی‌گیره. واقعاً چه مردایی پیدا می‌شن. خدا شاهد من چقدر به زنم می‌رسیدم. الانم 4 ساله که مرده، خیلی‌ها میخوان زن من بشن من قبول نکردم. چون اخلاق منو با زنم دیدن عاشقم شدن. (بعد از چند لحظه سکوت) اینو بگیر بریز توی اسفند، مقابل چشمای شوهرت دود کن. این دعا رو هم بگیر و ‌آب بزن بده بهش بخوره. هر روز سوره جمعه رو هم بخون، در خونت رو جارو کن که مشکلت حل بشه. خدا در قرآن میگه: القران الحکیم یعنی مشکلها حل میشه.

زن  (با صدای بغض‌آلود): سید دستت درد نکنه. به حق جدت دعام کن.

در باز شد. زن در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد از اتاق به همراه دخترش که چند تا کاغذ در دستش بود خارج شدند. و رمال صدا زد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 13:5  توسط محمد علی   | 

 توپ گرد

از امپراطوری چین تا شهر مشکات

                                                                                             

تاریخچه فوتبال جهان:

آغاز فوتبال و اینکه از چه سرزمینی، توسط چه کسانی و چگونه متداول شده به درستی معلوم نیست اما بازی با توپ تاریخچه‌ای چند هزار ساله دارد مدارک تاریخی ثابت می کند که لگد زدن به توپ یا چیزهای مدور و گرد در گوشه و کناره گیتی به شکلهای مختلف رواج داشته است. برای نمونه می‌توان به ورزشی شبیه فوتبال در چین اشاره کرد.

نزدیک به دو هزار سال پیش یکی از امپراطوران چینی به نام امپراتور هوانگ تین که به تقویت جسم و روح سربازان خود بسیار علاقمند بود بازی جالب و سرگرم‌کننده‌ای را ابداع کرد و نظامیان را واداشت که در اوقات فراغت به آن بپردازند.این بازی تسو – کوه نامیده شد و ترتیب آن چنین بود که دو گروه بدون استفاده از دست و فقط با ضربه های پا توپ را می بردند تا از زمین حریف عبور دهند. تسو در زبان چینی به معنای لگد زدن و کوه به معنای توپ است توپی که برای بازی تسو – کوه بکار می رفت از هشت قطعه چرم به هم دوخته تشکیل می شد که درون آن را با پر مرغ یا پشم می انباشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 19:0  توسط محمد علی   | 

توقف تنها مصوبه دولت در مشکات

گرد فراموشی بر سر ورزشهر كدام از اينها مي توانند يك كاظميان باشند

سالن ورزشی مشکات  ، تنها مصوبه سفر دولت به استان اصفهان در مشکات نیمه کاره رها شد  تا همچنان ورزشکاران مشکات از فضای ورزشی محروم باشند.

شهر مشکات از معدود شهر‌های شهرستان کاشان است که علی رغم وجود استعداد های کم نظیر ورزشی از نداشتن سالن و زمین ورزشی مناسب رنج می‌برد.

16 ماه از انتشار خبر ساخت سالن ورزشی توسط شهناز پرکاس ، رئیس شورا ، در جمع ورزشکارانی که به منظور نقد ورزش شهرستان در کتابخانه ولی عصر جمع شده  بودند وتشویق های متعدد آنان ،‌ می گذرد اما عملیات ساخت این سالن تنها 45 درصد پیشرفت فیزیکی داشته است.

حسین حیدریان ، رئیس سازمان تربیت بدنی شهرستان کاشان در این باره گفت : مدت اجرای پروژه های احداث سالن چند منظوره ی مشکات یک ساله بوده است ، ولی با توجه به نبود نقد‌ینگی وتخصیص  نیافتن اعتبارات لازم روند ساخت  این سالن کند پیش می روند.

حیدریان در ادامه با تاکید بر اینکه این پروژه تنها مصوبه سفر هیأت دولت در منطقه ی شمالی شهرستان کاشان است افزود: برای احداث سالن از محل سهم اعتبارات سازمان تربیت بدنی چهار میلیارد و 500میلیون ریال اعتبار بر آورد شده که تا کنون یک میلیارد و400میلیون از این اعتبارات تخصیص داده شده است .

حسین علی حاجی ، معاون استاندار در گفتگوی تلفنی با ما درباره علت به تاخیر افتادن افتتاح سالن ورزشی مشکات در هفته دولت  و نیمه کاره رها شدن پروژه گفت:«تا مقداری که بودجه کفاف می‌داده است کار پیشرفت داشته وآقایان پیگیر هستند».

 سخن از کمبود بودجه برای تکمیل پروژه در شرایطی مطرح می شود که


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 18:44  توسط محمد علی   | 

دختر جوان در دام پسران گرگ صفت

ماجرا از چندین تلفن مشکوک شروع شد. دفعه اول که برادرش گوشی را برداشت کسی پشت تلفن حرف نمی‌زد. گوشی را گذاشت، بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ خورد، اما کسی جواب نمی‌داد و سکوت شخصی که هیچ وقت معلوم نشد چه کسی بود شک برادر فائزه را برانگیخت، نگاهی به فائزه انداخت و در حالی که چشمانش پر از برق غیرت بود گفت:کیه؟ تو می‌دونی؟

 فائزه وقتی که خشم را در چشمان برادرش دید، دست و پایش را گم کرد و با صدای لرزان جواب داد: ن..ن....نه 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 16:17  توسط محمد علی   | 

قالیبافی هنر درد 

تقدیم به مادران و خواهرانم که حاصل خون انگشتانشان مایه افتخار ما و زینت بخش موزه های دنیاست

چند ماه مانده به زمان عروسی، تا چند هفته بعد از عروسی، بافنده شعرهای شاد را که در عروسی خوانده می‌شد، می خواند: «آی بالا بالاییم ما، طایفه دومادیم ما. کوچه تنگ بله، عروس قشنگ بله، دس به زلفاش نزنید مرواری بند بله...»

* طرح‌هاي قالي‌کاشان ريشه در فرهنگ قومي آمال و آرزوهای دیرینه انسانی دارد

*هنگام پایان کار قالی نیز که در کاشان به «چله بری» معروف است سعی می‌شد که تمام اعضای خانواده حضور داشته باشند تا همه در این شادی سهیم شوند.

*شاید روزی برسد که مسوولان چین به میهمانان ایرانیشان قالی دستباف هدیه دهند.


بچه كه بودم با صداي شانة قاليبافي مادرم از خواب بيدار مي‌شدم. دست و صورتم را كه مي شستم مادرم ناهار را روي اجاق گذاشته بود و چند «رَجْ»(یک ردیف گره که در عرض قالی ایجاد می‌شود) قالي هم بافته بود. با شر و شور كودكانه از پله‌هاي دستگاه قاليبافي بالا مي‌رفتم. مادر که پاچیدن(بالا رفتن) من را از پله‌های دارقالی مشاهده می‌کرد با فریاد زدنهای پیاپی می‌خواست مانع من شود، اما به هر زحمتي بود خودم را روي تخته چوبی قالي که نزدیک چهار متر طول و سی سانتیمتر عرض داشت مي‌رساندم. مادر هم که چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت سریع چاقوها و قیچی‌ قالیبافی را از روی تخته برمی‌داشت و در دامنش پنهان می‌کرد. راستش را بخواهید، چندین بار دست خودم را بریده بودم و یکبار هم که می‌خواستم نوک ریشه‌ها(گره‌هایی که قالی با آن شکل می‌گیرد) را ببرم، چله‌های قالی که از بالا به یک آهن استوانه‌ای قطور و از پایین هم به یک آهن مشابه وصل شده بود بریدم؛ که تا چند روز جرات بالا رفتن از دارقالی را نداشتم. اما وقتی به دستهای مادر که با زیبایی ریشه می‌زد نگاه ‌می‌کردم به یادگیری این هنر علاقه‌مندتر شدم. او چاقوی قالیبافیش را -که با نعلبکی تیز می‌کرد- در یک دست می‌گرفت و با دست دیگرش هم یکی از نخهای رنگارنگی که گلوله‌ای از آن را در دامنش گذاشته بود بر می‌داشت؛ انگشتان دستش را همراه با نخی که در دستش بود، بین چله‌های سفیدرنگ می‌برد و همزمان با بیرون کشیدن دستانش، به یک ضربه سریع چاقو، قسمتی از نخ را که گره زده بود از دسته نخهای دامنش جدا می‌کرد تا یک ریشه به وجود آید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 18:59  توسط محمد علی   | 

بچه های زیرزمین

چند سال قبل یکی از راننده های مشکاتی روی شیشه فیاتش نوشته بود «دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون». چند روزی نگذشته بود که، قاف و الف اول قانون را پاک کردند و جمله پشت فیات خوانده می شد، «دوستی یک حادثه است و جدایی یک نون». هر کس این جمله را می خواند لبخند روی لبانش می نشست. اما با کمی تأمل و دقت به این واقعیت تلخ ایمان می آوریم که چه بسیار دوستانی که به خاطر «نون» از هم جدا شده اند و سال تا سال سراغی از هم نمی گیرند و «نون» دوستی آنها را به یک آشنایی ساده تبدیل کرده است. اما «نون» و «قانون» هنوز نتوانسته اند خدشه ای به دوستی بچه های زیر زمین وارد کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 21:54  توسط محمد علی   |