|
|
|
|
|
چوپان توله را در حصار تاريك حبس كرده بود. روزي دو بار برايش آب و غذا ميبرد. پسرك كه دلش براي توله ميسوخت، اصرار داشت كه توله آزاد شود. چوپان مانع ميشد. پسرك مخفيانه در حصار را گشود. او ميخواست به توله بگويد: چوپاني كه به تو آب و غذا داده تو را زندان كرده تو اگر آزاد باشی می توانی... اما توله پسرك را دريد. توله فقط به چوپان وفادار است. |
||
|
|
|
|
|
غروب بود و مینی بوس در حرکت که تابلو ایست پلیس آن را نگه داشت. برای چند ثانیه نفس ها در سینه حبس شد و همه به هم نگاه می کردند که سرباز، در ماشین را باز کرد و صدا زد: افغانی هم دارید؟ همه نگاهها به سمت پیرمردی که کنار من نشسته بود نشانه رفت. پیرمرد سرش را پایین انداخت. سرباز دستگیره در ماشین را محکم گرفت و روی رکاب ایستاد. مینی بوس را یک دید کلی زد. دست پیرمرد را گرفت و گفت: بیا پایین پیرمرد با یک دست فقط توانست کلنگش را بردارد. نگاهش به پاکت هندوانه هایش بود که در مینی بوس بسته شد. جوان پشت سری خم شد، هندوانه ها را برداشت و گفت: افغانی پدر سوخته هوا تاریک شده بود که مینی بوس حرکت کرد. |
||
|
|
|
|
|
دختر جوان در دام پسران گرگ صفت ماجرا از چندین تلفن مشکوک شروع شد. دفعه اول که برادرش گوشی را برداشت کسی پشت تلفن حرف نمیزد. گوشی را گذاشت، بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ خورد، اما کسی جواب نمیداد و سکوت شخصی که هیچ وقت معلوم نشد چه کسی بود شک برادر فائزه را برانگیخت، نگاهی به فائزه انداخت و در حالی که چشمانش پر از برق غیرت بود گفت:کیه؟ تو میدونی؟ فائزه وقتی که خشم را در چشمان برادرش دید، دست و پایش را گم کرد و با صدای لرزان جواب داد: ن..ن....نه ادامه مطلب |
||