|
|
|
|
|
دختر جوان در دام پسران گرگ صفت
ماجرا از چندین تلفن مشکوک شروع شد. دفعه اول که برادرش گوشی را برداشت کسی پشت تلفن حرف نمیزد. گوشی را گذاشت، بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ خورد، اما کسی جواب نمیداد و سکوت شخصی که هیچ وقت معلوم نشد چه کسی بود شک برادر فائزه را برانگیخت، نگاهی به فائزه انداخت و در حالی که چشمانش پر از برق غیرت بود گفت:کیه؟ تو میدونی؟ فائزه وقتی که خشم را در چشمان برادرش دید، دست و پایش را گم کرد و با صدای لرزان جواب داد: ن..ن....نه اما همه شرایط دست در دست هم داده بود تا فرهاد حرفهای خواهرش را باور نکند. آنان کودک بودند که پدر و مادرشان را از دست دادند. برادر و خواهر بزرگشان هم ازدواج کردند و سه چهار سالی است که فرهاد و خواهر کوچکش با هم زندگی میکنند. با ورود فائزه به دانشگاه فرهاد به او حساستر شد و سعی میکرد که حسابی از خواهرش مراقبت کند. آن شب چندین تلفن مشکوک به خانهشان شد و از بدشانسی فائزه تلفن آنها شماره طرف مقابل را ثبت نمیکندتا اینکه شب صبر فرهاد تمام شد. او فکر میکرد که خواهرش با کسی رابطه دارد. «نه» گفتن فائزه را هم باور نداشت. - دروغ میگی، پس کیه؟ اگه کسی با من کار داشته باشه وقتی گوشی رو برمیدارم حرف میزنه فایزه که بغض گلویش را میفشرد، جواب داد: - ب..ب...به خدا م..م...من به کسی ش..ش....شماره ندادم. آتش خشم فرهاد شعلهور شد و هیچ صدایی را نمیشنید. رگهای گردنش بالا آمد. بلند شد و برای اولین بار بعد از مرگ پدر و مادرش روی فائزه دست بلند کرد. تا میتوانست فائزه را زد، فائزه اشک میریخت و قسم میخورد که بیگناه است اما فایدهای نداشت. فائزه آن شب تا دیر وقت گریه کرد تا اینکه فکری به سرش زد: «انتقام میگیرم» رفتار فرهاد تنها دلیل این تصمیم نبود. برادر فائزه قبلا صبح تا بعدازظهر به سر کار میرفت و فائزه هم صبحها در مدرسه بود، بعدازظهر که میشد این خواهر و برادر در کنار هم بودند. اما امسال که فائزه در دانشگاه قبول شده فقط سه روز در هفته دانشگاه میرود و بقیه ایام هفته را مجبور است در خانه بماند. فرهاد هم سه ماه است که نامزد گرفته و بعد از ظهر که از محل کار برمیگردد تا نیمههای شب خانه نامزدش میماند. برای همین فائزه خیلی احساس تنهایی میکند. او خویشاوندانش را هم فقط پنجشنبهها در کنار قبر پدر و مادرش می بیند. تنهایی و حس انتقام جویی باعث شد که آن شب در پارک آن کار را انجام دهد: «بار اولم بود» آن شب فائزه همراه با برادرها و خواهرهایش به پارک رفتند، او دست دختر کوچک خواهرش را گرفت و برای قدم زدن از بقیه جدا شد. روی سکویی که روبروی فوارههای پارک قرار داشت نشست، از زیبایی فوارهها و قطرات آبی که به صورتش برخورد میکرد لذت میبرد که ناگهان سرو کله چند پسر پیدا شد. کمی آنطرفتر از فائزه نشستند، موبایلهایشان را بیرون آوردند و به اصطلاح با هم بلوتوث بازی میکردند. پسرها کمکم خودشان را به فائزه نزدیک کردند یکی از پسرها رو به فائزه گفت: - بلوتوثت رو روشن کن خوشگله فائزه که موقعیت را برای عملی کردن تصمیمش مناسب یافت، پاسخ جوان را با لبخند داد. یکی از پسرها جلو آمد در حالی که کاغذی را مقابل فائزه نگه داشته بود گفت: اگه دوست داشته باشید میتونیم با هم بیشتر آشنا بشیم. فائزه از جایش بلند شد. دختر خواهرش را جلوتر از خودش حرکت داد و در حالی که دستهایش میلرزید و ترس و دلهره تمام وجودش را فرا گرفته بود کاغذ را در یک چشم به هم زدن از دست او گرفت. روی کاغذ نوشته شده بود: «..09132 سیاوش». فردای آن شب وقتی که که فائزه در خانه تنها شد کاغذ را از کیفش بیرون آورد و با سیاوش تماس گرفت. پسری گوشی را برداشت. فائزه آرام و شمرده گفت: الو ... آقا سیاوش؟ پسر جواب داد:شما؟ فائزه گفت: من همونیم که دیشب بهم شماره دادید. پسر که تازه متوجه ماجرا شده بود گفت: ها... سلام، ببخشید نشناختم، من دوست سیاوشم، گوشی، صداشون کنم. سیاوش خودش موبایل ندارد. او به همراه یکی از دوستانش دانشگاه را رها کرده و در یک کارخانه کار میکند و فقط موقع امتحانات به دانشگاه میرود. او به فائزه گفت: پدرش انسانی مذهبی است و چون میترسیده که پسرش به راه خلاف برود گوشی موبایلش را از او گرفته و الان علاوه بر دانشگاه در شرکت پدرش مشغول است و میخواهد در آینده یک شرکت تاسیس کند. او گفت که شمارهای را هم که به فائزه داده است برای برادرش است و فائزه هر وقت با او کار دارد میتواند با این شماره تماس بگیرد.* سیاوش در گفتگوهای پیاپی که با فائزه داشت خودش را انسانی رمانتیک و در عین حال مذهبی جلوه داد او در یکی از گفتگوهایش به فائزه گفت: من اصلا اهل «دختربازی» نیستم ، برای اولین باره که با یک دختر آشنا شدم سیاوش با سخنانش توانست اعتماد فائزه را به طور کامل جلب کند و خودش را در دل فائزه جای دهد. به نظر فائزه سیاوش «پاکترین، سادهترین، مذهبیترین و آقاترین پسر دنیا» بود. فائزه به سیاوش علاقه شدیدی پیدا کرد، به طوریکه اگر یک روز با او صحبت نمیکرد آرامش نداشت. او هر روزی چند ساعت تلفنی با سیاوش صحبت می کرد و بعد از یک هفته سیاوش از تمام زندگی او خبر داشت. یک روز که فائزه از تنهایش برای مرد آرزوهایش سخن می گفت سیاوش بهانه ای به دست آورد تا نقشه خود را عملی کند. آن روز وقتی فائزه گفت مجبور است ساعتها در خانه بماند و دلتنگ می شود سیاوش با لحنی تاسف بار گفت: - چرا عزیزم،وقتی تنها شدی بیا خونه ما فائزه با شنیدن این حرف شکه شد،زبانش بند آمد ، نمی دانست چه جوابی به خواسته سیاوش بدهد، با تعجب گفت: خونه شما !؟ سیاوش لحنش را با نوعی مهربانی و دلسوزی همراه کرد و گفت: آره عزیزم،وقتی تنهایی بیا خونه ما . اصلا همین ینج شنبه بیا،من هم به خاطر تو دانشگاه نمیرم. فائزه که نمی دانست باید چه جوابی به این خواسته سیاوش بدهد با لحنی آرام گفت:آخه هنوز حرفش تمام نشده بود که سیاوش گفت:نکنه به من اعتماد نداری؟ دوستان سیاوش که اطراف او بودند و مکالمه آنها را در کارخانه گوش می کردند نفسهایشان را در سینه حبس کرده و به هم چشمک می زدند.حالانوبت سیاوش بود که محبتهای قبلی آنها را جبران کند.آنها منتظرجواب فائزه بودند و فائزه از همه جا بی خبر می ترسید با گفتن«نه» مرد رویاییش را ناراحت کند. او با ناراحتی گفت:نه این حرفها چیه خودت می دونی که تو همه آرزوهای منی.من به هیچ کس جز تواعتماد ندارم سیاوش دوباره با خنده گفت:پس پنج شنبه منتظر باشم؟ فائزه که بدش نمیامد در کنار سیاوش بودن را تجربه کند وقتی با اسرار سیاوش مواجه شد با عشوه و نازجواب داد:آخه میدونی سیاوش با سرعت حرف فائزه را قطع کرد و گفت: آخه بی آخه، ینج شنبه منتظرم، خب؟ فائزه بعد از کمی مکث جواب داد: به شرطی که خوی پذیرایی کنی سیاوش پرسید: دوست داری وقتی اومدی خونه ما چه کار کنیم؟ فائزه بعد از کمی فکر کردن گفت: با هم دست میدیم، بعد سیاوش دوباره حرف فائزه را قطع کرد و گفت: بعد لباس راحتی میپوشیم، کنار هم میشینیم، از هم لب فائزه از شنیدن این حرف ناراحت شد و با عصبانیت جواب داد: خب، دیگه؟ ببین من بهت گفته بودم که خانواده ما همه آدم حسابین، تو فکر کردی من از اون دختر خرابام که تو خیابون ولند سیاوش که متوجه شد بد جوری اوضاع را به هم ریخته جواب داد: بابا شوخی کردم، میخواستم امتحانت کنم ببینم قابل اطمینانی که بهم ثابت شد او لحنش را تغییر داده و ادامه داد: حالا شما به ما اعتماد ندارید و نمی خوای بیای خونه ما دیگه چرا این عاشق در به در و میزنی فائزه با شنیدن سخنان سیاوش آرامش گرفت و با لبخند گفت: معلومه کی میزنه، مهمون نمیخوای بگو نمیخوام سیاوش جواب داد: قدم این مهمون روی چشای من بفرمایید فائزه گفت: پس تا پنج شنبه وقتی فائزه گوشی تلفن را گذاشت دوستان سیاوش فریاد شادی کشیدن و سیاوش با غرور رو به بقیه کرد و گفت: دیدید تورش کردم، حالا برید یه مکان توپ پیدا کنید. آنها فقط دو روز برای پیدا کردن مکانی مناسب فرصت داشتند. ادامه دارد |
||