|
|
|
|
|
تابستان خود را چگونه گذراندید؟ به نام (مقدمه تکراری همه انشاهای بچه های کلاس). امسال تابستان به ما خیلی خیلی خوش گذشت که برایتان تعریف می کنم. هر سال تابستان پدرم نیسانش را برمیداشت و عقبش را چادر میزد، ما را سوار میکرد و به گردش میبرد. یک سال رفتیم شیراز و یک سال همدان، پیرارسال که رفته بودیم همدان، پلیس جلو ماشین بابام را گرفت و گفت: چی بار زدی؟ پدرم گفت: چند تا گوساله که میبرم گشتارگاه. برادرم از عقب ماشین گفت: ما...ما... یعنی آقا پلیس من گوسالهام. آقا پلیسه هم فهمید و چادر را کنار زد. پدرم خیلی عصبانی شد و گفت: «توله...»، چرا از خودت صدا درآوردی و پلیس هم بابام را بیست هزار تومان جریمه کرد و مجبور شدیم شب نان و پنیر بخوریم. پارسال هم میخواستیم برویم مشهد، بارمان را بستیم، مرغ و خروسها را هم به زن همسایه سپردیم که به آنها آب و دانه بدهد و تخم مرغ ها را جمع کند. صبح که خواستیم برویم بابا گفت همین جا بتمرگید ، مشهد نمی رویم. ما خیلی گریه کردیم و موهای خودمان را کندیم،مادرم گفت چرا نمی رویم،پدرم گفت که: دیشب بنزین را سمبیهبندی (سهمیه بندی) کردهاند و ما نمیتوانیم برویم مشهد. گفتیم حالا چه کنیم؟ پدرم گفت: تلویزیون ببینید، ما هم تلویزیون دیدیم فیلم یانگوم داشت. امسال هم که داشتیم المپیک می دیدیم و هی ایرانی ها می باخیدند هی برق میرفت تا اینکه آخر تلویزیون ما سوخت. پدرم تلویزیون را برد درست کنه اما یک روز آمد و گفت دیگر نمیتوانید تلویزیون ببینید. گفتیم چرا؟ گفت: چون تلویزیون سوخته، بنزین هم نداریم که خیلی کار کنیم تلویزیون بخریم من خیلی برسم شکم شماها رو سیر کنم. بروید توی کوچه بازی کنید. مادرم گفت: نه حسن، کوچه خطرناکه حسن، موتوری میآد حسن، ما بچهها گریه کردیم و گفتیم: پس ما چه کنیم؟ بابام گفت: چه میدونم، بروید سینه مزار. ما هم هر پنجشنبه میرفتیم قبرستان و خیلی هم به ما خوش گذشت که حالا برایتان تعریف میکنم. خواهرم شنبه که میشد با دختر خاله ام نقشه میکشیدند که پنجشنبه چه رختی بپوشن. پنجشنبه صبح هم تا ساعت3 برای رفتن آماده میشدیم. دختر خاله ام همیشه رختهای نوهایش را میپوشید که با آنها به عروسی هم میرفتیم. یک کم هم سرخاب و کرم سفیدکن و ریمل و پنکک که از مدرسه خریده بود میمالید. برادرم هم ساعت12 میرفت سلمونی موهاش را واکس میزد و کفشهاش را هم واکس میزد. شلوار لی هم میپوشید، به قبرستان میرفتیم. من و مادرم به سر قبرها میرفتیم و مادرم میگفت از هر جا چیزی برمیداری باید یک حمد بخوانی. اما من یکبار دیدم که مادرم دو تا شیرینی برداشت و یک حمد خواند، او خیلی زرنگ است. آخر زیارت هم که میشد خیلی خوش میگذشت. کوکب خانم هم که زن همسایمون بود، میآمد پیش ما و خبرهای محله را میگفت. همین هفته هم قرار است که دختر خاله ام عروسی کند. خاله ام هی می آید خانه ما، تعریف می کند و می گوید: پسر خوبی است، هر هفته میآید کنار قبر پدربزرگ و فاتحه میخواند. |
||