تبليغاتX
یا علی مدد - درباره نقش جهاد در جبهه به مناسبت هفته دفاع مقدس
زندگی ناله مجنون سر کوی لیلی است

 

گفتگو با حاج محمود صلواتی همرزم شهید صیاد شیرازی

جهاد بعد از جنگ مظلوم واقع شد

 

"ننویسید،این را ننویسید "عبارتی است که بارهادرمصاحبه دوساعته ما با حاج محمود صلواتی توسط او تکرارشد.

سنگرسازبی سنگرمشکاتی 8 سال دفاع مقدس ودوسال بعد از آن را درمنطقه جنگی حضور داشت. وقتی به جبهه رفت نوجوان16ساله ی بود ولی وقتی برگشت پدر ومادرش چهره یک جوان 26 ساله راتماشا کردند.

صلواتی در طول مصاحبه صحنه‌هایی رابه تصویر می کشد که بیشتر به معجزه شبیه است اما حاضر به انتشار آنها نمی‌شود.

« این صحنه‌ها را باید شخص باچشم خود ببیند تا بتواند درک کند، نسل امروزشاید نتواند باورکند،امکان دارد با انتشار این مطالب بعضی از آن سوءاستفاده کنند.»

اهل مصاحبه نیست وهیچ خبرنگاری به جزخبرنگاران جبهه موفق به مصاحبه با اونشده‌اند.

مشکاتی بودنش گزینه‌ای است که برای گرفتن قرار مصاحبه از آن استفاده کردیم و با حاج محمود صلواتی دراولین جمعه ماه مبارک رمضان در دفترماهنامه به گفتگو نشستیم.

 برای مصاحبه شرط گذاشت ،«درباره خودم چیزی نپرسید».

اما با اسرار ما قبول کرد مقداری راجع به خودش بگوید؛ « 16 ساله بودم که به جبهه رفتم. از سال 60 تا سال 70 دو سال بعد از جنگ هم در منطقه بودم». این رزمنده مشکاتی تنها به خاطر تبحری که در کار مکانیکی داشت توانست با سن کم وارد جبهه شود. « سنم کم بود اما آنها هم به نیروی ماهر نیاز داشتند و قبولم کردند».

محاصره شدیم

صلواتی از ابتدا به نیروهای جهاد سازندگی پیوست و به عنوان رانندة بولدوزر در جبهه حضور یافت. در همان سالهای اول حضورش به محاصرة عراقی‌ها در آمد، ولحظات بین مرگ و زندگی بودن را تجربه کرد

«عملیات بیت‌المقدس بود برای ایجاد خاک‌ریز و هموار کردن مسیربرای رزمنده‌ها جلو رفته بودیم یک مرتبه متوجه شدیم که در محاصره‌ایم»  جهادگران پس از آنکه متوجه محاصره می‌شوند با ایجاد خاکریز در اطراف خود و گود کردن زمین پناهگاهی را ایجاد می‌کنند.

از سه طرف نیروهای عراقی آنها را محاصره کرده و با چشم غیر مسلح  پیاده شدن کماندوهای عراقی را در اطراف خود مشاهده می‌کردند.

راهی برای بازگشت نداشته و نیروهای خودی هم نمی‌توانستند آنان را نجات دهند. روحیه صلواتی وهمراهانش و افکاری را که در این لحظه از ذهن می‌گذراندند شنیدنی است.

«به این فکر می‌کردیم که ببینیم عراقی‌ها از کدام مسیر عبور می‌کنند و اینکه اگر شب قرار شد جلو برویم و خط تشکیل بدهیم باید چه کار کنیم».

- وقتی که با آن سن و سال کم محاصره شدید نترسیدید؟ از رفتنت به جبهه پشیمان نشدید؟

صلواتی جواب این سؤال را با لبخند داد. «نه، در جبهه از ترس خبری نبود، آنجا هرچه رزمنده‌ها به دشمن نزدیکتر بودند خوشحال‌تر بودند».

- اما احتمال از دست دادن جانشان هم بیشتر بود؟

کسانی که آمده بودند از جان گذشته بودند. در جبهه معنویت حاکم بود.

غیرت ویژگی ایرانیان است

از سنگر ساز بی‌سنگر مشکاتی درباری عامل به وجود آمدن این روحیه قوی پرسیدیم، او این روحیه را مخصوص ایرانیان دانست و گفت: ایرانیان از دیرباز به دفاع از کشورشان مشهور بودند و وقتی اسلام را پذیرفتند، این اعتقاد چند برابر شد.

بعد از پایان این سؤال از حاج محمود صلواتی خواستیم درباره نحوه خارج شدنشان از محاصره بگوید. او از ماجرایی سخن گفت که بیشتر به یک معجزه شبیه است اما خواست چیزی ننویسم. جواب او بهانه سؤال بعدی ما شد؛

 - واقعا شما معتقید که جنگ را ایران به خاطر عنایات خداباپیروزی پشت سر گذاشت؟

واقعا پیروزی ما معجزه بود،تمام کشورهای دنیا یک طرف بودند ایرانیان هم یک طرف. آمریکا تمام اطلاعات ماراازطریق ماهواره‌های جاسوسی در اختیار عراق قرار می‌داد.اگر در کویر یزد ،یک جاده میزدیم آنها خبر داشتند با این وجود موقع عملیات ها غافل‌گیر می‌شدند.

جبهه را بد معرفی کردند

اما آنچه که باعث ناراحتی صلواتی شده، بد معرفی شدن جبهه و رزمندگان است. او می‌گوید: گروهی از رزمندگان چهره‌ای ساخته اند که وارد جبهه شده و تیر می‌خورند وشهید می‌شوند،ولی واقعیت این نیست، جبهه پر از نیروهای شجاع و متخصص بود.جوانان ما شبانه مسیر طولانی را سینه خیز می‌رفتند تا وارد اردوگاه عراقی‌ها می‌شدند و اطلاعات می‌آوردند. صبح که برمی‌گشتند تمام سر آرنج ها و زانو‌هایشان زخم بود. رستم‌های شاهنامه در مقابل عراق جان‌فشانی می‌کردند. مهندسانی بودند که در سه ربع ساعت نقشه پل طراحی می‌کرد.

سرزمینی خالی ازمنم منم گفتن

وقتی که صلواتی فضای جبهه را شرح می‌کند افسوسمان بیشتر می‌شود که چرا زندگی به این زیبایی را لمس نکرده ایم.

در جبهه چیزی به نام «من» وجود نداشت یا کسی به دنبال پست ومقام و فرماندهی نبود،این پست‌ها بود اما در جای خودش،کسی برای کسی قیافه نمی‌گرفت.

همرزم شهید صیاد شیرازی عامل اصلی این همه زیبایی را در چند جمله خلاصه می‌کند: نفس مسیحایی امام،تربیت درست خانواده،لقمه حلال.

جهاد مظلوم واقع شد

سنگر ساز بی سنگر مشکاتی بخش عظیمی از حضورش در جبهه رادر خدمت جهاد سازندگی بوده و فقط چند عملیات به عنوان نیروی کمکی به سپاه پیوسته.

جهادگران جنگ بیشتر وظیفه‌ی پشتیبانی ومهندسی پروژه‌ها را بر عهده داشتند و وقتی که از خدمات آنان آگاه می شوی تصور 8 سال دفاع بودن جهادگران غیر ممکن می شود.

«چند هفته یا چند ماه قبل از شروع عملیات نیروهای جهاد وارد منطقه عملیاتی می‌شدند تا زمینه ی عملیات را آماده کنند وقتی بود که ما شبانه جاده می‌زدیم آن هم جاهایی که اصلا عراقی‌ها فکرش را نمی‌کردند که بشود جاده زد. در حین عملیات هم باید هر جا که نیاز بود خاکریز می‌زدیم یا مسیر را برای عبور هموار می‌کردیم و بعد از عملیات هم باید حضور داشتیم جهادگران پل هایی را ساختند که هنوز هم بی نظیر است».

صلواتی حاضر نمی شود از نقش خودش بگوید اما با شوق ویژه‌ای شجاعت دوستانش را به تصویر می کشد:

وقتی که کسی روی بولدوزر است کاملا در دید است آن هم در خط مقدم و شخص باید از جان گذشته باشد تا در خط روی بولدزر بنشیند اما خیلی وقتها پیش می آمد که نمی شد از جلو خاک‌برداری کرد،جهادگران به جلو می رفتند و پشت به دشمن خاکریز می‌زدند، به خاطر همین شجاعت بود که حضرت امام به جهادی‌ها گفت:سنگر سازان بی سنگر».

-  چرا بعد از جنگ کمتر از نقش جهاد صحبت شد؟

این سوالی بود که حاج محمود صلواتی از برای لحظاتی به سکوت وا داشت وبعد از آن فقط به گفتن چند جمله بسنده کرد :نمیدانم چرا؟

سری از روی افسوس تکان می دهد ادامه می دهد :خیلی از خاطرات در سینه ها بود که با خودشان بردند همین چند ماه پیش یکی از رفقا به مقام شهادت رسید.در همین کاشان محمود جعفری نامی هست که روی خطر خاک ریز می زد تیر از کنار قلبش رد شد. الآن هم نمی تواند کار کند.این بچه ها زیادند اما چرا کاری برایشان نمی کنند نمی دانم بچه هایی که فراموش شده اند و توقعی هم ندارم.

راجع به این ها نپرس

صلواتی پس از بازگشت از جبهه وارد جهادسازندگی شد اما دیری نپایید که از ساختار جهاد خارج شد. از او درباره‌ی علت این کار پرسیدم ، نفس عمیقی کشید وپس از لحظاتی سکوت خواست که از این سوال بگذریم

«من این چند وقت هم پشت میز نشستم».

آخرین سوال،غم انگیز ترین صحنه جبهه؟

شب بود و هوا مهتابی. خط بودیم سه نفر کنار هم خوابیده بودند. نور ماه در صورت آنها می تابید پرسیدم چرا اینها خوابیده اند گفتند:اینها شهید شده اند،نور ماه در صورت یکی از اینها را روشن کرده بود انگار راهی از نور بین صورت او وماه ایجاد شده،پرسیدم این کیست گفتند:پسر آن پیر مرد است دیدم پدر پسر کمی آن طرف‌تر با اسلحه روبه دشمن ایستاده غم انگیز بود.

یکبار هم دشمن دو ماشین حامل رزمنده‌ها را زده بود وقتی که رسیدیم خون از عقب ماشین جاری شده بود در همان صحنه آقای درستکار مدیر قبلی جهاد مجروح شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 1:9  توسط محمد علی   |