|
|
|
|
|
غروب بود و مینی بوس در حرکت که تابلو ایست پلیس آن را نگه داشت. برای چند ثانیه نفس ها در سینه حبس شد و همه به هم نگاه می کردند که سرباز، در ماشین را باز کرد و صدا زد: افغانی هم دارید؟ همه نگاهها به سمت پیرمردی که کنار من نشسته بود نشانه رفت. پیرمرد سرش را پایین انداخت. سرباز دستگیره در ماشین را محکم گرفت و روی رکاب ایستاد. مینی بوس را یک دید کلی زد. دست پیرمرد را گرفت و گفت: بیا پایین پیرمرد با یک دست فقط توانست کلنگش را بردارد. نگاهش به پاکت هندوانه هایش بود که در مینی بوس بسته شد. جوان پشت سری خم شد، هندوانه ها را برداشت و گفت: افغانی پدر سوخته هوا تاریک شده بود که مینی بوس حرکت کرد. |
||