تبليغاتX
یا علی مدد - جلسه باز معتادان گمنام
زندگی ناله مجنون سر کوی لیلی است

سلام، منم یک معتاد

پرده زرد رنگی که بالای جایگاه ایستادن مداح حسینیه مشکات نصب شده اولین چیزی است که در هنگام ورود توجه هر بیننده ای را جلب می‌کند. روی پرده نوشته شده است:

« خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم، شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم. آمین »

جلسه شروع شده است. جوانی که روی کارت نصب شده بر سینه‌اش نوشته شده «خوش‌آمدگو» ما را برای نشستن راهنمایی می‌کند.

حاضران روی صندلی‌های یک‌دست سفید‌ رنگ نشسته‌اند و جوان کت و شلواری که پشت میز، زیر پرده زرد رنگ نشسته صدا می‌زند: «برادر اکبر برای بیان تجربه‌‌هایش بیاید».

حاضران دست می‌زنند و از میان جمعیت مردی با موهای جوگندمی برمی‌خیزد و کنار مجری می‌نشیند.

«سلام، منم اکبر، یک معتاد»

گروهی از حاضران جواب می‌دهند: سلام اکبر

اکبر ادامه می‌دهد:

« به نام خدا، همون خدای مهربانی که به من کمک کرد تا امروز اینجا باشم» اکبر سکوت می‌کند لبخند بر لبانش می‌نشیند و اشک از چشمانش جاری می‌شود." راستش را بخواهید من برای اولین باره که جلو این همه جمعیت، پشت میکروفون حرف می‌زنم. اینها همه‌اش از لطف خداست. دوستان هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتوانم اعتیاد را ترک کنم. اما خدا و بعد هم این انجمن به من کمک کرد تا بتوانم کار نشدنی را شدنی کنم.

تا دیروز من در کوچه خیابان انگشت‌نما بودن و امروز انگشت‌ شمارم. تا دیروز وقتی از خانه بیرون می‌آمدم زنم می‌گفت «برو دیگه بر نگردی» و امروز وقتی از خانه بیرون می‌آیم زنم به من می‌گوید، «کی برمی‌گردی؟»

من امروز سه سال است که هیچ قرصی نخوردم. هیچ موادی مصرف نكردم و دوست دارم از این به بعد «به درد جامعه‌ام بخورم»".

اکبر میکروفون را کنار می‌زند و بلند می‌شود. همه برایش دست می‌زنند. کودکی از قسمت خانم‌ها به سرعت خودش را به اکبر می‌رساند و در آغوش او جا می‌گیرد.

یک نوجوان از انتهای مجلس حرکت می‌کند. سبدی را از روی میز مقابل مجری برمی‌دارد و بین حضار می چرخد. داخل سبد قرمز رنگ، تعدادی کاغذ سفید و خودکار هست. روی سینه نوجوان کارتی است که روی آن نوشته شده«پذیرایی» .

در این هنگام مجری اعلام می‌کند حضار محترم اگر سؤالی در مورد انجمن معتادان گمنام دارید روی کاغذهایی که دوستمان حمید پخش می‌کنند، بنویسید.

روحانی محل، نماینده کلانتری، اعضای شورا، خانواده معتادان گمنام و گروهی از معتادان که اعتیاد را ترک کرده‌اند کنار هم نشسته‌اند. مجری که از اعضای انجمن معتادان گمنام است، بر اساس رسم انجمن اسم هیچ کس را نمی‌آورد و برای تشکر به این جمله اکتفا می‌کند. از همة کسانی که دعوت انجمن معتادان گمنام را پذیرفتند تشکر می‌کنم. او سپس به بیان اطلاعاتی راجع به اتحادیه انجمن معتادان گمنام می پردازد.

تاريخچه معتادان گمنام در ايران

در سال 1369 دو برادر كه در خارج از كشور با كمك انجمن، در بهبودي به سر مي بردند و به ايران آمده بودند، اولين جلسه معتادان گمنام را در مركز بازپروري قرچك برگزار كردند. اين جلسات به مدت يكسال ادامه داشت اما به علت ديدگاه هاي آن زمان نسبت به بيماري اعتياد، اين دو برادر از ادامه اين راه باز ماندند و انجمن معتادان گمنام ايران كه تازه تاسيس و نو پا بود براي مدتي فعاليتش متوقف شد، اما اين پايان راه نبود زيرا در سال 1372 دو نفر كه در ايالات متحده و كانادا از طريق انجمن، سلامتي خود را باز يافته بودند، در تهران  به طور اتفاقي در يك مهماني با هم آشنا مي شوند و تصميم مي گيرند كه به ياري هم و با همكاري سازمان بهزيستي پيام بهبودي را به معتاداني كه در مركز بازپروري قرچك بسر مي بردند برسانند. در اين بين يكي از اعضاي نسبتاً با سابقه و فعال انجمن در خارج از كشور نيز به جمع آنها اضافه شد و پس از آن، شكل گيري انجمن معتادان گمنام در ايران شتاب بيشتري به خود گرفت و بالاخره آنان موفق شدند نظر مسئولين بهزيستي  را براي برگزاري جلسات هفتگي در مركز بازپروري قرچك در تاريخ (31/1/73) جلب نمايند. اين گروه 3 نفري در مرداد 1373 توانستند محلي مستقل در تهران براي برگزاري جلسات خود اجاره نمايند. ضمناً يكي از دو برادري كه در ابتدا از آن ها ياد كرديم نيز به اين گروه نوپا پيوست و هم اكنون پس از گذشت سالها همه روزه جلسات متعددي در تهران، مراكز استانها، شهرستانها، روستاها و اقسا نقاط كشور برگزار مي شود و تعداد قابل توجهي از معتادان توانسته اند با كمك انجمن بهبودي و سلامتي خود را بازيابند.

در شهرستان كاشان نيز بيش از 30 گروه فعال است كه جلساتشان به طور مرتب و منظم برگزار مي‌شود.

تاريخچه انجمن در مشكات

در سال 1383 حدود سه نفر از جوانان مشكات كه در جلسات كاشان شركت مي‌كردند تصميم به برپايي جلسات انجمن در مشكات گرفتند.

آنان ابتدا جلسات را در كنار امامزاده هاي شهر و در فضاهاي باز اطراف مشكات برگزار مي‌كردند اما پس از مدتي با حمايت حجت الاسلام ابراهيم خرمي روحاني مشكات، جلساتشان را در كتابخانه عمومي اين شهر ادامه دادند و به اين سبب پذيرش عمومي مردم نيز نسبت به اين گروه مضاعف گرديد. اين گروه هم اكنون بيش از 50 عضو دارد و هر هفته چهار جلسه در كتابخانه حضرت ولي عصر مشكات برگزار مي كند.

چه كساني مي‌توانند در انجمن عضو باشند

معتادان گمنام، يك انجمن غيرانتفاعي از زنان و مرداني است كه اعتياد به مواد مخدر مشكل اصلي زندگي‌شان بوده است. ما معتاداني هستيم كه در حال بهبودي هستيم و اكنون بطور مرتب گرد هم مي‌آييم تا به كمك هم پاكي خود را حفظ كنيم. اين برنامه، يك برنامه پرهيز كامل از هرگونه ماده مخدر است. تنها لازمه عضويت در اين انجمن تمايل به قطع مصرف مواد مخدر است. در معتادان گمنام هيچ شرط و شروطي وجود ندارد. ما به هيچ سازماني وابسته نيستيم. حق عضويتي نداريم و با هيچ سازمان سياسي، مذهبي و يا انتظامي ارتباطي نداريم. هرگز تحت نظر نبوده و نيستيم. هر كس كه مايل باشد بدون در نظر گرفتن سن، مذهب، نژاد و جنسيت مي‌تواند به ما بپيوندد.
براي ما مهم نيست كه شما چه چيز و چقدر مصرف كرده‌ايد و يا آنرا از چه كسي و از كجا خريده‌ايد. كارهايي كه در گذشته كرده‌ايد و يا دارائي و نداري شما براي ما بي‌تفاوت است. تنها چيزي كه براي ما اهميت دارد، اين است كه شما مي‌خواهيد در مورد مشكلتان چه بكنيد و ما چطور مي‌توانيم به شما كمك كنيم. در اينجا تازه‌واردان از همه مهمترند زيرا ما فقط با در ميان گذاشتن آنچه كه داريم، مي‌توانيم آن را حفظ كنيم ما اقرار كرديم كه در برابر اعتيادمان عاجز بوديم و زندگيمان غيرقابل اداره شده بود.

ما به اين باور رسيديم كه يك نيروي برتر مي‌تواند سلامت عقل را به ما باز گرداند.

ما تصميم گرفتيم كه اراده و زندگيمان را به مراقبت خداوند، بدان‌گونه كه او را درك مي‌كرديم، بسپاريم.

ما يك ترازنامه اخلاقي بي‌باكانه و جستجوگرانه از خود تهيه كرديم.

ما آمادگي كامل پيدا كرديم كه خداوند كليه این نواقص شخصيتي ما را برطرف كند.

ما با فروتني از او خواستيم كمبودهاي اخلاقي ما را برطرف كند.

ما فهرستي از تمام كساني كه به آنها صدمه زده بوديم تهيه كرده و خواستار جبران خسارت از تمام آنها شديم.

ما بطور مستقيم در هر جا كه امكان داشت از اين افراد جبران خسارت كرديم، مگر درمواردي كه اجراي اين امر به ايشان و يا ديگران لطمه بزند.

ما به تهيه ترازنامه شخصي خود ادامه داديم و هرگاه در اشتباه بوديم سريعاً به آن اقرار كرديم. ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطة آگاهانه خود با خداوند، بدان گونه كه او را درك مي‌كرديم شده و فقط جوياي آگاهي از ارادة او براي خود و قدرت اجرايش شديم.

هزينه انجمن توسط خود اعضا پرداخت مي‌شود. هركس هرقدر توان دارد در سبد جلسات مي‌ريزد.

22آزمايش براي يك ازدواج

مجری سکوت می‌کند و با سکوت او هیچ صدایی در مجلس شنیده نمی‌شود. پس از چند ثانیه سکوت مجری از روی کاغذ که مقابلش قرار دارد می‌خواند: برادر امیر برای بیان تجربه‌هایش بیاید.

صدای دست حاضران بلند می شود و امیر پشت میز کنار مجری می نشیند.

«سلام، منم امیر، یک معتاد»

و امیر جوانی که قیافه‌اش نشان می‌دهد 25 تا 30 سال سن دارد شروع به سخن گفتن می‌کند: به نام خدا، خدای رحمان، خدای رحیم، خدای مهربان، خدایی که دستم را گرفت و مرا از زندان اعتیاد آزاد کرد.

دوستان؛ همیشه با خودم می‌گفتم چرا وقتی جرمی مرتکب می‌شویم، ما را به زندان می‌فرستند، امروز می‌فهمم چرا.

وقتی ما را زندان می‌کردند آزادیمان را می‌گرفتند. آزادی بزرگترین نعمتی است که خدا به انسان داده ولی یک معتاد با دست خودش آن را تباه می کند. من سال‌ها در زندان اعتیاد اسیر بودم اما کسی نبود که این را بفهمد و مرا نجات دهد.

امیر روبه خانواده‌هایی که روبروی آقایان نشسته بودند می‌کند و می‌گوید: من از شما معذرت می‌خواهم. شاید حرف‌های من خاطرات تلخ گذشته را برای شما زنده کند.

سپس رو به آقایان می‌کند و ادامه می‌‌دهد: می‌دانستم پولی که در می‌آوردم باید خرج خانواده‌ام کنم، می‌دانستم این پول را باید برای زنم برنج و میوه بخرم اما مواد نمی‌گذاشت. بارها ترک کردم، به هر شیوه‌ای که فکرش را بکنید اما زیاد دوام نمی‌آوردم. همه می‌گفتند این عاشق مواد است اما من زندانی مواد بودم. آنقدر اسیر مواد بودم که حتی برای ازدواجم نتوانستم ترک کنم، 22 بار به آزمایشگاه رفتیم. دفعات آخر یکی از پرسنل آزمایشگاه مرا قسم داد که فلانی، این بار که آمدی حتی مسواک هم نزدن. چون هر دفعه که جواب می‌آمد بهانه می‌آؤردم. یک‌بار می گفتم دیشت قرص خوردم. یک‌بار می‌گفتم مسواک زدم که کدوئین داشته.

یادم هست دفعات اول که برای آزمایش می‌رفتیم همة اقوام دنبال ما می‌آمدندچند تا ماشین ردیف می‌شد اما رفتن به آزمایشگاه آنقدر تکرار شد که همه خانواده سرد شده بودند و دفعات آخر من و زنم با اتوبوس واحد می‌رفتیم.

یک روز مسئول آزمایشگاه آمد گفت فلانی تو دو هزار تومان به ما دادی، اندازه دویست هزار تومان از تو آزمایش گرفته‌ایم اگر قرار باشد اینطور ادامه دهی ورشکست می‌کنیم. لااقل یکی از این آزمایش‌ها را گردن بگیر. زنم صدا زد:« شما نامه بده ما برویم دادگاه ».

امیر سکوتی می‌کند. آهی می‌کشد و سپس ادامه می‌دهد: اول زندگی ما از دادگاه شروع شد. قاضی به زنم گفت: دخترم اگر می‌خواهی زن این بشوی باید مهرت را ببخشی. زنم گفت: می‌بخشم و امضاء کرد وقتی می خواستیم از دادگاه بیرون بیاییم قاضی به زنم گفت: «می‌دونی چرا گفتم باید مهرت رو ببخشی؟ چون این مردی نیس که مهریه به تو بده».

وقتی از دادگاه بیرون آمدیم به زنم گفتم:«خب، مهرت رو هم که بخشیدی، هر وقت خواستی می‌تونی بری خونه بابات».

تا چند مدت اذیتش می‌کردم هر چه داشتیم فروختیم، حتی جهیزیه زنم را. باور کنید هیچ چیز نداشتیم. همه تو سر زنم می‌زدند که چرا مهرتُ بخشیدی.

اما او می‌گفت که من امیر را دوست دارم. چند بار من را ترک دادند اما فایده نداشت. من را بردند آسایشگاه بیماران ذهنی. از ریخت افتاده بودم. داخل یک اتاق حبسم کردند اما فایده نداشت و من اسیر اعتیاد بودم.

درس خداشناسي ديوانه ها

امیر سکوت می‌کند و نفسی می‌گیرد، کمی روی صندلی جابه‌جا می‌شود دست‌هایش را روی میز می‌گذارد و ادامه می‌دهد: بد نیست یک خاطره هم از این آسایشگاه بگویم. من داخل یک اتاق بودم که اطرافش پنجره بود. یک تلویزیون هم مقابل من روشن بود. موقع اذان که می‌شد همه پشت پنجره اتاق من صف می‌کشیدند دست به سینه می‌ایستادند و به تلویزیون خیره می‌شدند. تلویزیون هم اذان پخش می‌کرد. یک روز اواسط اذان بود که یکی از دیوانه‌ها دستش را نداخت. بقیه دیوانه‌ها به او اعتراض کردند. دیوانه‌ای که دستش را انداخته بود گفت: آخه مگه این چی می‌گه؟ یکی از دیوانه‌ها گفت: من نمی‌دونم چی می‌گه اما می‌دونم به کی می‌گه. دیوانه‌ها گفتند به کی می‌گه؟ گفت: به همون می‌گه که مادرم ازش می‌خواد من‌رو شفا بده.

با این جملة امیر صدای «حِق» به گوشم می‌رسد. بغض یکی از حاضران است. اشک بر چهره چند نفری که اطرافم هستند جاری می‌شود و امیر ادامه می‌دهد: وقتی خانواده‌ام به دیدن من آمدند به زنم گفتند ما مهریه‌ات را می‌دهیم طلاق بگیر برو . آن روز زنم گفت «یه حسّی به من می‌گه امیر خوب می‌شه».

امروز پنج سال و هشت ماه است که امیر او پاک شده و رنگ مواد را ندیده است. امروز خانواده من همان‌ها که می‌خواستند مهریه او را بدهند تا برود می‌خواهند برایش بلیط حج بخرند اما او با غرور قبول نمی‌کند.

یادم هست، شب اول وقتی از کمپ آمدم هیچ چیزی برای زندگی نداشیم. شب رفتم یک اتاق اجاره کردم. یک اتاق در یک زیرزمین تاریک. وقتی وارد زیرزمین شدیم تازه فهمیدیم پتو نداریم. آن شب روی زمین خوابیدیم. ما هیچ چیز نداشتیم اما یک دنیا عشق و امید برای زندگی داشتیم و همین باعث شد که امروز همه چیز داشته باشیم و خوشحالم این داستان قدیمی که هر کس معتاد است تا آخر معتاد خواهد بود، دارد پاک می‌شود. امروز خوشحالم که می توانم به جامعه و خانواده‌ام کمک کنم.

امروز به لطف خدا، همان خدایی که مادر دیوانه از او می‌خواست تا شفایش دهد، همان خدایی که به زنم توان تحمل مرا عطا کرد، همان خدایی که به زنم الهام کرد امیر خوب می‌شود، به لطف او غصه‌های زندگیم قشنگ است و باورم هست که همیشه جرقه‌های امید خداوند در زندگیم روشن است.

قبلاً وقتی که از قم به کاشان می‌آمدم می پرسیدم از کجا باید جنس تهیه کرد و امروز قبل از اینکه به شهری بروم می‌پرسم که جلسات انجمن کجاست؟ و این‌ها همه از لطف خدا و حمایت‌های خانواده و نتایج انجمن است.

دوستان؛ انجمن به ما خانه نمی‌دهد، کار نمی‌دهد، پول نمی‌دهد، این انجمن ما را به ما می شناساند. ما را به خود باوری می‌رساند و در سایه این خود باوری ما به همه چیز می‌رسیم.

می‌خواهم در آخر کلام باز هم از خدا بگویم.

خدایا: باور دارم گمراه بودم، هدایتم کردی.

غریب بودم، آشنایم کردی.

رها شدم، صدایم کردی.

گم شدم، پیدایم کردی.

کمکم کن به وجود تو در کنار خودم شک نکنم.

کمکم کن یادم باشد از چه راهی آمدم و به چه راهی خواهم رفت.

امیر از جا برمی‌خیزد و صدای تشویق ممتد حاضران سکوت جلسه را می‌شکند. چند وان که روی سینه‌شان نوشته شده «پذیرایی» از حاضران پذیرایی می‌کنند و سپس مجری همه را به خواندن دعای پایانی دعوت می‌کند.

معتادان گمنام همراه با تعدادی از حاضران دست در دست هم می‌گذارند و با هم می‌خوانند:

« خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم، شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم. آمین »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 15:37  توسط محمد علی   |