|
|
|
|
|
چوپان توله را در حصار تاريك حبس كرده بود. روزي دو بار برايش آب و غذا ميبرد. پسرك كه دلش براي توله ميسوخت، اصرار داشت كه توله آزاد شود. چوپان مانع ميشد. پسرك مخفيانه در حصار را گشود. او ميخواست به توله بگويد: چوپاني كه به تو آب و غذا داده تو را زندان كرده تو اگر آزاد باشی می توانی... اما توله پسرك را دريد. توله فقط به چوپان وفادار است. |
||